بررسي علل و عوامل ظهور اجتماعي نخستين طريقه‌هاي صوفيه

سال دوم، شماره اول، بهار و تابستان 1392، ص 91 ـ 105

رسول مزرئي / عضو هئيت علمي موسسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره)    Nashrieh@qabas.net
دريافت: 25/8/1392ـ پذيرش: 5/12/1392
چكيده
ظهور و گسترش طريقه‌ها و سلسله‌هاي صوفيه در دامان تصوف اسلامي، اين پرسش را رقم زد كه چگونه روح تصوف اسلامي كه زهدورزي فردي و سلوك باطني است، با حقيقت طريقه‌ها و سلسله‌هاي صوفيه، كه پديده‌اي اجتماعي است، سازگاري دارد؟ اين ناسازگاري ظاهري سبب شد برخي محققان پيدايي و ظهور اجتماعي طريقه‌هاي صوفيانه را معلول عواملي خارجي و بيگانه با ظرفيت‌هاي تصوف و عرفان اسلامي، همچون ارتباط صوفيان با گروه‌هاي معنويت‌گراي ديگر اديان و مكاتب و مذاهب بدانند.    
بررسي شواهد تاريخي نشان مي‌دهد كه مهم‌ترين دليل زمينه‌ساز بروز و ظهور طريقه‌ها و سلسله‌هاي صوفيه، ويژگي‌هاي نهفته در بُعد تربيتي تصوف، به‌ويژه رابطۀ ارادت ميان مريد و مراد است؛ در‌واقع، لوازم و ويژگي‌هاي نهفته در نهاد اين بُعد، در بستر تكامل خود، تصوف را كه جرياني فردي بود و بر محور زهد مي‌چرخيد، به پديده‌اي اجتماعي و گروهي، كه آداب‌و‌رسوم فراواني داشت، تبديل ساخت و سبب ايجاد نخستين گروه‌هاي جمعي صوفيان شد. در گذر زمان، اين گروه‌ها و فرقه‌هاي نخستين، متأثر از چند عامل مهم ديگر، از‌جمله گرايش عامه به‌سوي تصوف و وضع آداب‌و‌رسوم خانقاهي، به قوارۀ طريقت‌ها و سلسله‌هاي امروزي درآمدند.
كليد‌واژه‌ها: طريقه‌هاي صوفيه، عوامل ظهور، بُعد تربيتي، رابطۀ ارادت، مريدي و مرادي، مستحسنات صوفيه.

مقدمه

طريقه ها يا سلسله هاي صوفيه جزئي جدايي ناپذير از پيكرۀ تصوف اسلامي اند كه تأثير آنها - خواه مثبت و خواه منفي ـ بر تاريخ، اجتماع، سياست، فرهنگ، شعر، ادب و... انكارناپذير است. عموماً سلسله هاي صوفيه از سدۀ ششم شكل گرفتند و در بستر تكاملشان، در سده هاي هفتم تا نهم به رشد و شكوفايي رسيدند؛ اما در گذر زمان، با گسترش دامنۀ فعاليت برخي سلسله ها و سرازير شدن عوام به خانقاه ها و ديگر مراكز صوفيه، و نيز عامه پسند شدن تصوف و پررنگ شدن آداب و رسوم خانقاهي و دكان داري برخي مرشد نماها، روح و حقيقت تعاليم عرفاني رنگ باخت، تا آنجاكه از تصوف چيزي جز پاره اي آداب و رسوم بي روح خانقاهي باقي نماند. افزون بر اين، در چند سدۀ اخير برخي سلسله ها بازيچة دست استعمار گران شرقي و غربي شدند، يا همچون طريقت بكتاشيه و صفي عليشاهي، در دام جريانات سياسي چون فراماسونري گرفتار آمدند. اين آفات سبب شد برخي محققان، جريان تصوف فرقه اي را بررسي و نقد كنند و با نگاهي منصفانه آسيب ها و آفاتِ تحزّب و گروه بندي صوفيان را نشان دهند .

به باور نگارنده، طريقه ها و سلسله هاي صوفيه بازتاب و نمود اجتماعي بُعد تربيتي تصوف بوده، منشأ پيدايي آن ويژگي هاي نهفته در برخي آموزه هاي اين بُعد است؛ ازاين رو، هرچند سرشاخه هاي درخت تصوف اسلامي را آفاتي فرا گرفته است، آسيب زدايي از آن به معناي قطع و خشكانيدن بُن و ريشۀ آن نيست.

اما پرسشي كه نگارنده در اين نوشتار درصدد پاسخ گويي به آن برآمد، اين است كه چگونه سلسله ها و طريقه هاي صوفيه، كه ظهور اجتماعي دارند، از دل تصوف و عرفان اسلامي، كه در آغاز چيزي جز سلوك انفرادي نبوده، سر برآورده اند؟ به بياني ديگر، چه علل و عواملي باعث ظهور نخستين گروه هاي اجتماعي و طريقه هاي صوفيانه گرديده است؟

در اين نوشتار با روشي تحليلي ـ تاريخي، علل زمينه ساز و عوامل شكل گيري، رشد و رواج طريقه هاي صوفيانه را مي كاويم. بررسي اين عوامل افزون بر نشان دادن روند تاريخي شكل گيري نخستين گروه ها و طريقه هاي جمعي صوفيان، نگاه برخي محققان و پژوهشگران عرفان و تصوف را دربارة خاستگاه سلسله ها و طريقه هاي عرفاني تغيير مي دهد.

بُعد تربيتي تصوف و جايگاه آن

واژة عرفان مصدر (عرَف - يعرف)، در لغت به معناي شناختن (راغب اصفهاني، 1412، ص560) و در اصطلاح به معناي شناخت حضوري و شهودي خداوند متعال و صفات و افعال اوست كه از راه قلب و دل به دست آيد، نه از راه حس و تجربه و عقل و نقل (مصباح، 1386، ص33). اين شناخت و معرفت با عشق و شور و سوز و گداز همراه است و از راه تصفيه باطن و پيمودن عاشقانة مقامات و منازل سلوكي و انقطاع از غير خدا حاصل مي شود (يزدان پناه، بي تا، ص2). پس عرفان اسلامي يا تصوف يعني معرفت شهودي به حضرت حق و صفات و افعال او كه با پيمودن عاشقانۀ منازل و مقامات سلوكي و انقطاع از ماسوي الله و تطهير باطن، بعد از رسيدن به مقام قرب الهي حاصل مي شود.

با دقت و تأمل در تعريف مزبور و تجزيه و تحليل آن، سه عنصر اساسي به دست مي آيد كه به اعتباري، سه ركن اصلي عرفان اسلامي شمرده مي شوند و حقيقت عرفان بر پايۀ اين سه بنا شده است. اين عناصر سه گانه عبارت اند از:

1. عنصر عمل: مستفاد از عبارت پيمودن منازل و مقامات سلوكي و تطهير باطن؛

2. عنصر معرفت: مستفاد از عبارت معرفت شهودي به حضرت حق؛

3. عنصر محبت و احساس: مستفاد از عبارت وصول به قرب الي الله.

اين سه عنصر اساسي از اجزاي ذاتي تعريف عرفان اسلامي به شمار آمده، سبب تمايز آن با ديگر علوم مي شوند. هريك از اين اركان و عناصر سه گانه تجربه اي حضوري براي سالك و عارف همراه دارند كه عبارت اند از: 1. تجربۀ سالكانه؛ 2. تجربۀ عارفانه؛ 3. تجربۀ عاشقانه. هريك از اين تجارب به ترتيب پشتوانۀ سه علم عرفان عملي، عرفان نظري و عرفان ذوقي اند. در واقع، سالكان و عارفان بالله با گزارش تجربه هاي سالكانه، عارفانه و عاشقانه و احساسي خويش كه در قالب نثر و نظم تبويب و تدوين شده، بستر و زمينۀ شكل گيري سه علم را، كه هريك ناظر به جنبه اي از جنبه هاي گوناگون عرفان اسلامي است، فراهم آوردند.

در كنار اين سه عنصر، ركني ديگر نيز وجود دارد كه از ذاتيات عرفان شمرده نمي شود، ولي هيچ گاه سير و سلوك عرفاني از آن جدا نبود؛ به بياني ديگر، از لوازم و ضروريات سير و سلوك باطني به شمار مي آيد. اين ركن چهارم كه تكميل كنندۀ مجموعۀ آموزه هاي عرفان است و در سايۀ آن سالك و واصل و عارف معنا مي يابد، مسئلۀ مهم پرورش و تربيت جان ها و نفوس طالبان طريقت است (يزدان پناه، بي تا، ص8)؛ زيرا، پيمودن مسير سلوك بدون وجود راهنما و مرشد بسيار مشكل و چه بسا ناممكن باشد. ظهور و بروز اين ركن در مجموعۀ تصوف اسلامي بيشتر به شكل آداب و سنن بود و در گذر زمان با تصوف فرقه اي و زندگاني اجتماعي صوفيان پيوند خورد. هر يك از اين چهار عنصر از نظر كاركرد و اهداف، بُعدي از ابعاد عرفان اسلامي به شمار مي آيند؛ بنابراين عرفان اسلامي به اعتبار كاركردهاي اصلي و دروني به چهار بُعد ذيل تقسيم مي شود:

1. بُعد عملي (معاملات قلبي)؛

2. بُعد معرفتي (معارف شهودي)؛

3. بُعد احساسي (عشق و محبت)؛

4. بُعد تربيتي (تربيت و هدايت مريدان).

در ميان اين ابعاد چهارگانه، آنچه سبب شكل گيري نخستين مكاتب و گروه هاي اجتماعي تصوف شد و زمينه را براي ظهور نخستين طريقه ها و سلسله هاي صوفيه هموار ساخت، خصايص و ويژگي هاي نهفته در آموزه هاي بُعد تربيتي تصوف و عرفان اسلامي است.

بررسي عوامل زمينه ساز ظهور اجتماعي طريقه هاي صوفيه

علل و عوامل زمينه ساز يا پيش زمينه ها، عواملي اند كه بستر لازم را براي شكل گيري و ظهور يك جريان يا پديده فراهم مي آورند. ظهور طريقت هاي صوفيانه در جامعه نيز مانند ديگر پديده هاي اجتماعي پيش زمينه هايي داشته است. به باور ما مهم ترين دليل زمينه ساز بروز و ظهور طريقه ها و سلسله هاي صوفيه، ويژگي هاي نهفته در بُعد تربيتي تصوف، به ويژه مهم ترين آموزۀ آن، يعني رابطۀ ارادت ميان مريد و مراد است؛ در واقع، خصوصيات نهفته در نهاد اين بُعد، در بستر تكامل خود، تصوف را كه جرياني فردي بود و حول محور زهد و سلوك انفرادي مي چرخيد، به پديده اي اجتماعي و گروهي، كه آداب و رسوم فراواني داشت، تبديل ساخت و بدين سان نخستين شكل از گروه بندي صوفيان بروز و ظهور اجتماعي يافت. در گذر زمان اين تحزب و گروه بندي، تحت تأثير چند عامل مهم ديگر، زمينه را براي شكل گيري نخستين طريقه هاي صوفيانه هموار ساخت. عميد زنجاني در اين باره مي گويد:

از آنجاكه در دورۀ اول، تصوف از مسائل فكري اختلافي بر كنار بود و نيز معمولاً به طور انفرادي صورت مي گرفت، لذا در آن عصر اختلاف شديدي كه موجب انشعاب در طريقة تصوف گردد به ظهور نپيوست. ولي برخلاف [اين دوره]، دورۀ دوم كه به تدريج با پيدا شدن افكار و عقايد جديد اختلافات فكري، كه در حقيقت نخستين مظاهر انشعاب در تصوف بود، آغاز گرديد و چون صوفي گري اين عصر معمولاً به صورت دسته جمعي و ارشاد و مريدپروري بود، ازاين رو اختلافات فكري و عملي مشايخ اين دوره موجب اختلاف دسته هاي مريدان و بالاخره انشعاب شد؛ بدين ترتيب، طريقه هاي مختلفي به وجود آمد (عميد زنجاني، 1367، ص211).

اما پرسش اين است كه رابطة ارادت ميان مريد و مراد، چه ويژگي هايي دارد كه موجبات گروه بندي صوفيان را فراهم آورده است؟ در ادامه براي روشن شدن پاسخ اين پرسش و تبيين نقش بُعد تربيتي تصوف در تحزب و فرقه گرايي صوفيان، برخي لوازم و ويژگي هاي اين بُعد را بررسي مي كنيم.

ضرورت وجود پير و استاد سلوك

بُعد تربيتي تصوف عهده دار پرورش و تربيت روحي و معنوي سالكان و راهنمايي و ارشاد طالبان سير الي الله است. يكي از لوازم مهم بُعد تربيتي تصوف ضرورت وجود مرشد و راهنما يا به تعبير صوفيه شيخ و پير طريقت است. توضيح اينكه به نظر صوفيان، سالك نومريد براي رسيدن به مقام قرب الي الله، بايد در باطن خويش سفر كند و منازل و مقامات متعددي را بپيمايد؛ اما پيمودن اين منازل و مقامات و قدم نهادن در جادۀ بي پايان و ظلماني سلوك، بي همرهي خضر راه و مرشد كامل دشوار و ناممكن است، چنان كه حافظ مي گويد:

قطع اين مرحله بي همرهي خضر مكن ظلماتست بترس از خطر گمراهي

(حافظ، 1368، ص 367)

مهم ترين مستند شرعي صوفيان بر ضرورت اطاعت و پيروي سالك طريق الي الله از شيخ و مرشد كامل، داستان حضرت موسي (عليه السلام) و حضرت خضر (عليه السلام) است، كه خداوند در سورة مباركۀ كهف آيات 60 تا 82 به آن اشاره كرده است. به باور آنها همچنان كه حضرت موسي (عليه السلام) نبايد به كارهاي حضرت خضر (عليه السلام) اعتراض مي كرد، سالك نيز در پيمودن مسير سلوك نبايد بر دستورهاي سلوكي شيخ زبان اعتراض گشايد، يا دچار شك و ترديد شود.

ازاين رو، نويسندگان صوفي مشرب در كتاب ها و رسائل خود از ضرورت وجود شيخ و مرشد كامل در سير و سلوك عرفاني سخن گفته اند؛ از جملة اين نويسندگان شيخ نجم الدين رازي است كه در فصلي جداگانه دربارة موضوع احتياج مريد به مرشد و شيخ واصل و كاملِ مكمل سخن گفته و وجوه متعددي براي آن ذكر كرده است. وي در كتاب مرصاد العباد در باب ضرورت وجود شيخ و استاد طريقت چنين مي نگارد:

بدانك در سلوك راه دين و وصول به عالم يقين، از شيخى كامل، راهبر راه شناس، صاحب ولايت، صاحب تصرف گزير نباشد. ...، موسى را ـ عليهالصلوة ـ با كمال مرتبه نبوت و درجة رسالت و اولوالعزمى، در ابتدا ده سال ملازمت خدمت شعيب همي بايست تا استحقاق شرف مكالمة حق يابد، و بعد از انك به دولت كليم اللهى و سعادت... رسيده بود، و پيشوايى دوازده سبط بنى اسرائيل يافته، و جملگى تورات از تلقين حضرت تلقى كرده، ديگر باره در دبيرستان تعلم علم لدنى از معلم خضر التماس ابجد متابعت مي بايست كرد. ... مفتون و مغرور و ممكور اين راه كسى است كه پندارد باديه بىپايان كعبه وصال بسير قدم بشرى بىدليل و بدرقه قطع توان كرد (رازي دايه، 1379، ص226-227).

شيخ نجم الدين ده وجه در سبب احتياج مريد سالك به شيخ واصل ذكر مي كند كه برخي آنها عبارت اند از: نامشخص بودن مسير؛ خطر سقوط در پرتگاه و دره هاي شبهات؛ آفت نااميدي و خستگي و دل سردي؛ خطر توهم رسيدن به مقصد؛ عدم تمييز بين الهامات رباني و تسويلات شيطاني؛ احتياج به تلقين ذكر (همان، ص228ـ235).

رابطة مريدي و مرادي

اساسي ترين آموزۀ بُعد تربيتي تصوف رابطۀ مريدي و مرادي است. اين رابطه كه مي توان آن را رابطۀ ارادت ناميد، در واقع همان انس و الفتي است كه بين مريدان و مشايخ تصوف ايجاد مي شود و پيروي و تبعيت از شيوۀ تربيتي و دستورهاي سلوكي شيخ و مرشد، جز در سايۀ اين رابطه امكان پذير نيست. به بياني ديگر، رابطۀ ارادتِ ميان مريد و مراد، روح و حقيقت بُعد تربيتي عرفان اسلامي و هستۀ مركزي آن است.

در گذر زمان برخي مرشدنماها و مستصوفه براي رسيدن به خواهش هاي نفساني دام كيد گشودند و با سوءاستفاده از اين رابطه مريدان بسياري را گمراه ساختند؛ بنابراين، بزرگان صوفيه، براي كوتاه كردن دست مرشدان دروغين، صفات و شروط خاصي براي رسيدن به مقام راهنمايي و ارشاد برشمردند، تا سالكان و رهروان طريقت، مشايخ حقيقي را از دكان داران مقام شيخوخيت تمييز دهند. در سده هاي مياني (سدة ششم به بعد) اين صفات و شروط و ويژگي ها، با عنوان آداب مقام شيخيت به كتاب هاي صوفيان وارد و به آيات و روايات و سيرة مشايخ پيشين مستند شد.

يحيي باخرزي از جمله نويسندگاني است كه شروط و لوازم مقام شيخيت را برشمرد و به برخي وظايف شيخ واقعي اشاره كرد. به نظر وي از مهم ترين وظايف مرشد كامل اين است كه مريدان را در ظاهر و باطن، گفتار و كردار به پيروي از سنت و سيرۀ رسول الله (صلي الله عليه و آله) دعوت كند (باخرزي، 1383، ص64). به عقيدۀ باخرزي پير حقيقي كسي است كه خود مقامات و منازل سلوكي را پشت سر گذارد و به الهام الهي در راه تربيت و ارشاد طالبان حقيقت كوشا باشد (باخرزي، 1383، ص65).

عبدالرزاق كاشاني نيز از ديگر نويسندگان عارفي است كه از ويژگي هاي شيخ طريقت سخن گفته است. به نظر وي استاد طريقت، انسان كاملي است كه از آفات و امراض نفس و روش مداواي آن به خوبي آگاه باشد. عبدالرزاق در تعريف شيخ مي گويد: شيخ، انسان كاملي است كه در علوم شريعت و طريقت و حقيقت به حد كمال رسيده باشد؛ به جهت آگاهي از آفات و امراض و... نفوس و آشنايي به ذات آنها و قدرت بر شفا و توانايي هدايت آنها (كاشاني، 1426ق، ص 38).

البته مريدان نيز در برابر شيخ كاملِ واصل وظايفي داشتند كه نبايد به آنها بي اعتنايي مي كردند. دو مورد از مهم ترين وظايف مريدان كه سبب محكم شدن پيوند ميان مريد و مراد مي گشت و رابطۀ ارادت را مستحكم مي كرد، اعتقاد به تفرد و يگانگي شيخ و اطاعت از دستورهاي سلوكي شيخ و مرشد طريقت بود. در ذيل، نخست اين دو وظيفه را شرح داده، سپس به ميزان نقش رابطۀ ارادت در فراهم آوردن بستر شكل گيري نخستين سلسله ها و طريقت هاي صوفيانه اشاره مي كنيم.

اعتقاد به تفرد و يگانگي شيخ

به باور صوفيان از مهم ترين وظايف شاگرد در قبال استاد اين است كه در امر تربيت و تهذيب، پير خود را از همۀ مشايخ كامل تر بداند، تا از اين رهگذر، رابطۀ محبت و الفت ميان او و استادش محكم تر گردد. كاشاني دربارة اين وظيفه چنين مي نگارد:

[وظيفة] اول، اعتقاد تفرد شيخ به تربيت و ارشاد و تأديب و تهذيب مريدان، چه، اگر ديگرى را در مقابل او يا كامل تر از او بيند، رابطة محبت و الفت ضعيف بود و بدان واسطة اقوال و احوال شيخ را در وى زيادت تأثيرى و سرايتى نباشد، چه، واسطه نفوذ اقوال و رابطه سرايت احوال شيخ در مريد، محبت است. هرچند محبت كامل تر، استعداد مريد صورت تربيت شيخ را قابل تر (كاشاني، 1376، ص219).

به عقيدۀ آنان از جمله آسيب هايي كه از ناحيه زانوزدن نزد چند شيخ و عدم تبعيت از شيخي واحد بر سالكان طريقت، به ويژه مريدان مبتدي وارد مي شود، اين است كه رابطۀ ارادت ميان مريد و مراد كم رنگ شده و استحكام خود را از دست مي دهد. باخرزي دربارة آفات هم نشيني مريد مبتدي با پيري ديگر چنين مي‎گويد:

و بر شيخ واجب است كه مريد را نگذارد تا نزديك شيخ ديگر رود، يا با اصحاب شيخ ديگر بنشيند كه مضرت به مريدان مبتدى زود راه يابد، و يكى از مضرات با اصحاب شيخ ديگر بنشستن آن است كه آن شيخ شايد كه مريدان خود را به كارى امر كرده باشد و مخالفت نفس ايشان در آن باشد و آن امر موافق هواى طبع مريد اين شيخ ديگر باشد و شيخ او، او را مخالف اين امر فرموده باشد و اين مريد اصحاب آن شيخ را بيند كه بر اين امر نيز اقدام مىنمايند. او پندارد كه او را اين مضر نيست، بر اين امر اقدام نمايد، يا به صحبت آن شيخ ميل كند. به حسب آنكه اصحاب او موافق طبع او باشند و نداند كه اين امر مخالف طبع آن اصحاب است و صلاح كار ايشان درين است. و ديگر آن است كه به نزديك آن شيخ كه مىرود به زيارت يا به ارادت، او را از شيخ خود فروتر مىداند يا بلندتر؟ اگر بلندتر داند منزلت شيخ او از دل او به قدر ساقط گردد و اين مضرتر و بزرگتر امراض است مريد را؛ و اگر فروتر داند به نزديك كسى كه به اعتقاد تو ناقص است رفتن، روزگار ضايع كردن باشد و اين عين مضرت است (باخرزي، 1383، ص73ـ74).

او در ادامه با بيان اينكه سبب ممنوعيت صحبت با ديگر مشايخ طريقت، دفع مفاسد و مضرات مزبور است، به اتهامي كه از سوي عامة مردم و مريدان بي صدق بر مشايخ صوفيه وارد شده است پاسخ مي دهد و مي گويد:

بدان كه غرض از منع به نزديك شيخى ديگر رفتن و با اصحاب ديگر صحبت داشتن (دفع) اين مفسدههاست كه بيان كرديم و آنچ مردم عام و مريدان بىصدق در خيال آرند كه منع مريدان از زيارت شيوخ و اصحاب ديگر حسد است و تكبر و طلب رياست، اين سخن بر شيوخ باطل و افتراست. و حاشا كه مقام شيوخ - رضى الله عنهم - اين باشد و از اين نوع غرض پيرامن خاطر ايشان گردد، و نعوذ بالله من ذلك (همان، ص 74ـ75).

اطاعت از دستورهاي سلوكي مرشد

از منظر صوفيان يكي ديگر از وظايفي كه شاگرد و نومريد در قبال استاد و شيخ كامل دارد، انقياد و تسليم در برابر تصرفات شيخ و ترك اعتراض بر او و سپردن اختيار امور سلوكي خود به پير طريقت است (كاشاني، 1376، ص220-221). آنان مي گويند: مريد بايد همچون مرده اي در دستان مرده شور، نفس خود را به شيخ تسليم كند (باخرزي، 1383، ص91).

در باور متصوفه، شوم ترين مريد كسي است كه در برابر دستورهاي شيخ به فتواهاي فقيهان استناد جويد؛ زيرا در طريقت تقوا حكم مي كند نه فتوا (همان، ص91). البته بايد توجه داشت مراد ايشان از تقوا، مرتبة بالاتر فتواست، يعني سالك نبايد فتاواي فقهي را بهانه كند و از وظايف سلوكي كه عمدتاً رعايت مستحبات و ترك مكروهات و انجام آداب سلوكي مشقت بار است، بگريزد؛ بنابراين اين انقياد و اطاعت هرگز به معناي ترك واجب يا فعل حرام نيست؛ ازاين رو، بر مريدان واجب است از اعمال و رفتاري كه در شرع مقدس حرام است اجتناب كنند؛ حتي اگر به دستور شيخ باشد. بله شيخ مي تواند مريد را از انجام اعمالي كه در شرع مباح است منع كند و مريد نبايد در مقابل اين ممنوعيت به سخنان فقيهان تمسك جويد. باخرزي در اين باره مي گويد:

به نزديك مشايخ حركتى و عملى كه حرام است، به هيچ وجهى رخصت نيست كه مريد به آن اتيان كند. و اما حركاتى و اعمالى كه شرع مباح داشته است، شومترين مريدان آن است كه از امرى كه مباح است اگر شيخ او را از آن منع كند مريد به اقاويل علما با شيخ حجت گويد (همان، ص85).

البته مسئلۀ سر سپردگي و اطاعت و تبعيت از پير و مرشد به تدريج باعث به وجود آمدن آفات و انحرافاتي در بُعد تربيتي تصوف گشت؛ زيرا، برخي مرشدنماها بر مريدان خود اين گونه تلقين كردند كه سالكان طريق الي الله بايد معتقد به عصمت شيخ خود باشند و حتي اگر مرشد به آنان دستوري خلاف احكام حلال و حرام شريعت مقدسه داد، انجام دهند. حال آنكه مشايخ تصوف به صراحت گفته اند كه شيخ معصوم نيست و اجازه ندارد مريدان را به فعلي خلاف احكام وجوبي شريعت دستور دهد. باخرزي در دفع اين شبه چنين مي نگارد: بر مريد واجب است كه در شيخ خود چنين اعتقاد كند كه او عالم است بالله تعالى، و ناصح است به خلق الله تعالى، و به سلوك و منازل عارف است؛ اما در شيخ اين اعتقاد نكند كه او در احوال معصوم است (همان، ص91).

بررسي نقش آموزه هاي بُعد تربيتي تصوف در گروه بندي صوفيان

پس از تبيين بُعد تربيتي عرفان و آشنايي با اساسي ترين و مهم ترين آموزۀ آن، يعني رابطۀ ارادت ميان مريد و مراد و همچنين شناخت شروط مرشدي و وظايف مريدي، همچون انقياد و تسليم در برابر دستورهاي سلوكي شيخ و اعتقاد به تفرد و يگانگي او، نوبت به بررسي نقش اين عامل در روند اجتماعي شدن جريان تصوف اسلامي مي رسد.

چنان كه پيش تر گفتيم، رابطۀ ميان مريد و مراد نقشي مستقيم در شكل گيري طريقت ها و سلسله هاي تصوف نداشت و فقط بستر را براي ظهور آنها هموار ساخت؛ در واقع اين عامل علت و سبب اصلي و مستقيم بروز نخستين گروه بندي هاي كلان صوفيه يا همان مكاتب تصوف و همچنين نخستين گروه ها و فرقه هاي اجتماعي تصوف است كه به مشايخ بزرگ صوفيه منسوب بودند؛ ولي در گذر زمان اين مكاتب و گروه هاي نخستين، كه با اندكي تسامح آنها را مي توان شكل ابتدايي طريقه ها و سلسله هاي صوفيه دانست، تحت تأثير چند عامل از جمله افزايش جمعيت طالبان تصوف و وضع آداب و رسوم خانقاهي، به شكل سلسله هاي صوفيۀ امروزي درآمدند.

براي روشن شدن اينكه چگونه رابطۀ ميان مريد و مراد و دو ويژگي اساسي آن، يعني تسليم در برابر تصرفات سلوكي شيخ و اعتقاد به تفرد او سبب تحزب و گروه بندي صوفيان در دوران نخستين گرديد، بايد به دو ويژگي نخستين مكاتب و گروه هاي جمعي صوفيان توجه كرد. اين دو ويژگي عبارت اند از:

1. محوريت مرشد طريقت در تربيت مريدان: نخستين ويژگي كه بايد كانون توجه قرار بگيرد، اين است كه در دوران نخستين مسئلۀ پرورش و تربيت مريدان يا به بياني ديگر حقيقت تصوف، به دور محور شيخ و استاد طريقت مي چرخيد. در واقع قيام و تداوم فرقه و گروهي خاص، به وجود شيخ و بزرگ آن گروه وابسته بود؛ ازاين رو، بيشتر گروه هاي نخستين و همچنين طريقه ها و سلسله هاي متأخر با نام مشايخ بزرگ تصوف شناخته مي شدند. سيدحسين نصر در اين باره مي گويد: در طي چهار تا پنج قرن نخست اسلام، تعاليم تصوف به طور شخصي توسط شيخي منتقل مي شد كه مريداني به دور او گرد مي آمدند. به تدريج، جريان نزولي زمان و جدايي جامعۀ مسلمانان از منشأ وحي، سازمان به شدت منسجم تري را ايجاب كرد كه همچنان پيرامون محورشيخ (كه پير يا مرشد نيز ناميده مي شد) استوار بود و معمولاً به نام مؤسس خوانده مي شد و بر مبناي مجموعه قواعد خاص مربوط به آداب و رفتار، اوراد، انواع مراقبه و غيره قرار داشت (نصر، 1391، ص49ـ50).

2. تفاوت روش سلوكي مشايخ صوفيه: از ديگر ويژگي هايي كه بايد بدان توجه داشت، اين است كه تصوف هر يك از مشايخ بزرگ صوفيه، به ويژه مشايخ دوران نخستين، متأثر از عوامل گوناگوني همچون موقعيت جغرافيايي، اجتماعي، سياسي، فرهنگي، مذهبي و... رنگ منحصر به فردي مي گرفت و اين امر سبب اختلاف در افكار، عقايد و روش تربيتي او و در نتيجه تمايز شيخي از شيخ ديگر مي گشت؛ مثلاً يكي از مسائلي كه مشايخ نخستين صوفيه دربارة تأثير آن در تهذيب نفوس مريدان با هم اختلاف داشتند، مسئلۀ سفر بود. در دستينه هاي تصوف نقل شده است كه عده اي از مشايخ سفر را لازمۀ تربيت و تهذيب نفس مي دانستند؛ ازاين رو، دائماً از شهري به شهر ديگر مسافرت مي كردند؛ در مقابل، گروهي ديگر سكونت و اقامت در خانقاه ها را اختيار كرده، بهانۀ صوفيان را در تأثير سفر بر تهذيب نفس، نتيجۀ كم ظرفيتي آنان مي پنداشتند (عطار نيشابوري، 1386، ص151). قشيري از جمله نويسندگاني است كه به اين اختلاف ديدگاه اشاره كرده و دربارة آن چنين نوشته است:

و اين طايفه مختلفاند اندرين، ازيشان گروهى اقامت اختيار كردند بر سفر، و سفر نكردند مگر حج اسلام. و غالب بر ايشان، اقامت بوده است چون جنيد و سهل عبدالله و بويزيد بسطامى و ابوحفص و غير ايشان. و گروهى از ايشان سفر اختيار كردهاند و بر آن(سفر) بودهاند تا آخر عمر، چون ابوعبدالله مغربى و ابراهيم ادهم. و بسيارى بوده است از ايشان كه به ابتدا، اندر حال جوانى سفر كردهاند بسيار، پس بنشستهاند بآخر حال چون ابوعثمان حيرى و شبلى و جز ايشان و هريكى را ازيشان اصل هايى بودست كه بر آن بنا كردهاند كار خويش (قشيري، 1374، ص487).

حال با توجه به اين دو ويژگي و در نظر گرفتن دو خصيصۀ اساسي رابطۀ مريدي و مرادي، يعني اطاعت تام از شيخ و اعتقاد به يكي بودن او، كه سبب مستحكم تر شدن اين رابطه مي گشت؛ به راحتي مي توان به نقش شيخ و مريد و رابطۀ ارادت ميان آن دو در پيدايش نخستين گروه هاي صوفيه و همچنين آماده ساختن بستر لازم براي شكل گيري طريقه ها و سلسله هاي صوفيه پي برد؛ زيرا، از يك سو محوريت شيخ طريقت و روش سلوكي منحصر به فردش سبب تمايز شيخ و مرشدي از شيخ و مرشدي ديگر مي شد و از سويي ديگر، تسليم در برابر تصرفات شيخ و اعتقاد به تفرد او، سبب جمع شدن عده اي از مريدان به گرد يك شيخ مي گشت؛ بدين ترتيب، شيخي با پيروانش در مقابل شيخي ديگر و مريدانش قرار گرفته، در نتيجه گروهي به رويارويي با گروه ديگر مي ايستادند. در گذر زمان با افزايش شمار مشايخ، بر تعداد گروه ها نيز افزوده شد و بدين سان فرقه ها و گروه هاي فراواني پديد آمد.

بنابراين، آنچه باعث مي شد اختلاف هاي عقيدتي و تربيتي مشايخ تصوف جنبة گروهي و اجتماعي پيدا كند و به تمايز مكتبي از مكتب ديگر و فرقه فرقه شدن صوفيان بينجامد، همين رابطة مريد و مرادي و ويژگي ها و آداب خاص آن است؛ آدابي همچون پيروي و اطاعت از دستورهاي سلوكي شيخ و اعتقاد به تفرد و يگانگي او، كه سبب تمايز مريدان و پيروان يك شيخ از شيخي ديگر و جدايي گروهي از گروه ديگر و در نتيجه گروه بندي و تحزب صوفيان گرديد.

آنچه گفتيم مهم ترين عامل زمينه ساز نخستين طريقه هاي صوفيه و عامل اصلي شكل گيري نخستين مكاتب و گروه هاي جمعي صوفيان بود. اكنون دو عامل مهم را كه در پيدايي و رواج طريقه ها و سلسله هاي صوفيه نقشي مستقيم ايفا كردند، مي كاويم.

عوامل شكل گيري و رواج سلسله ها و طريقت هاي تصوف

بررسي هاي تاريخي نشان مي دهد كه دست كم دو عامل مهم در پيدايي، رشد و رواج نخستين سلسله ها و طريقه هاي تصوف نقش مستقيم و مؤثري داشته اند:

گرايش عامه مردم به سمت تصوف

وضع آداب و رسوم خانقاهي

اين دو عامل مهم با توجه به تأثير و تأثري كه بر هم داشتند در مرحلۀ نخست سبب شكل گيري طريقت ها و سلسله هاي تصوف و سپس سبب رشد و شكوفايي آنها گرديدند.

در تبيين نقش دو عامل مزبور در شكل گيري نخستين طريقت هاي تصوف يا به بياني ديگر، در تبديل گروه هاي جمعي كوچك، كه دور محور پير و مرشد خود مي چرخيدند، به سلسله ها و طريقت هاي تصوف، كه آداب و رسوم خانقاهي در آنها رنگ و بوي بيشتري داشت، بايد گفت: پس از شكل گيري نخستين مكاتب و گروه هاي جمعي صوفيان در شهر ها و مناطق مختلف، و جمع شدن گروهي از طالبان سير و سلوك گرد پيران و مرشدان نام دار تصوف، و آغاز زندگي گروهي، برخي عوامل دروني از جمله رفتار و گفتار مشايخ صوفيه و نيز برخي عوامل بيروني همچون فطرت معنويت گرايي بشر، سبب گرايش طالبان طريقت به سوي تصوف و پيران صوفيه گرديد؛ در نتيجه مشايخ و بزرگان تصوف نياز به احداث مكان مخصوصي احساس كردند كه براي سير و سلوك مناسب باشد؛ به تدريج چنين مكان هايي را ساختند. بدين سان بساط موعظه و ارشاد از كنج خرابه ها و سردابه ها و گوشۀ مساجد و دكان و خانۀ پير و مرشد برچيده و به مكان هاي مخصوصي كه بعدها خانقاه، دويره، رباط، تكيه و... نام گرفت، منتقل شد. آن ماري شيمل در اين باره مي گويد:

در زماني كه اين طبقات و اصناف صوفيه، به تدريج پديدار مي شدند، ديگر مركز فعاليت هاي عرفاني را خانۀ شخصي و يا مغازة پير و مرشد هر سلسله تشكيل نمي داد. براي مواجهه با تعداد روزافزون شاگردان و مريدان تازه وارد، ساختار رسمي تر و منظم تري موردنياز بود. در بخش شرقي جهان اسلام مراكز جديد معمولاً به نام خانقاه خوانده مي شد (شيمل، 1377، 386).

در گذر زمان، به سبب وجود آموزه هاي خاص عملي، اعتقادي، ذوقي و تربيتي در تصوف اسلامي، بر شمار مشتاقان و طالبان سير و سلوك افزوده شد. افزايش روزافزون جمعيت پيروان و مريدان تصوف، فرقه ها و گروه هاي كوچك، نخستين صوفيان را به گروه هايي بزرگ تر تبديل كرد؛ ازاين رو مشايخ بزرگ صوفيه براي رتق و فتق بهتر امور و رسيدگي به وضع معيشتي شاگردان و بالا بردن سطح كيفي تربيت و ارشاد تازه واردان، به وضع و جعل قوانين و آداب و رسومي كه بعد ها مستحسنات صوفيه ناميده شد، اقدام كردند. مقصود از مستحسنات صوفيه امور بديعي بود كه دليل و برهاني از شرع مقدس بر آن اقامه نشده بود و مشايخ صوفيه با اجتهاد خود وضع كرده بودند، ولي با حكم عقل و قوانين شرع تناقض نداشته و با روح كلي آنها تناسب داشت. كاشاني در مصباح الهدايۀ دربارة معناي استحسان چنين مي گويد:

مراد از استحسان، استحباب امرى و اختيار رسمى است كه متصوفه آن را به اجتهاد خود وضع كردهاند، از جهت صلاح حال طالبان، بىآنك دليلى واضح و برهانى لايح از سنت بر آن شاهد بود. مانند الباس خرقه و بناى خانقاه و اجتماع از بهر سماع و نشستن در چله و غير آن، هرچند آن اختيار از تشبث و تمسك به سنتى خالى نبود. و نظر ايشان در تقييد ظاهر مريدان و مسترشدان به مراعات آن رسوم و محافظت بر آداب آن، همگى بر تحصيل اجتماع بواطن و منع آفات و حفظ اوقات و تأكيد رابطة محبت و الفت ايشان مقصور، و تكلف و ريا و طلب شهرت و سمعت و امتياز و اختصاص از ديگران در اين قصد، بل در جمله مقاصد از ايشان دور (كاشاني، 1376، ص146).

در سده هاي بعد جاذبه و ويژگي هايي كه در برخي اين مستحسنات و آداب و رسوم، همچون سماع و اذكار جمعي، وجود داشت، در كنار عواملي ديگر همچون فشار دستگاه حكومتي، و روحيۀ انزوا طلبي برخي اقشار آسيب ديده از جريانات سياسي و نيز ميل به اباحه گري برخي شريعت گريزان، عامۀ مردم را به سوي خانقاه ها و زاويه هاي صوفيان روانه كرد، در نتيجه، موجب رشد و رواج تصوف خانقاهي در دوران مياني تاريخ تصوف اسلام (حدود سدۀ ششم به بعد) گرديد.

نكته درخور توجه اينكه وضع مستحسنات و آداب و رسوم خانقاهي و افزايش جمعيت طالبان طريقت، هرچند سبب رشد و رواج تصوف خانقاهي گرديد؛ در گذر زمان با گسترش دامنۀ تصوف خانقاهي، هدف اصلي از وضع اين آداب و رسوم، تحت تأثير عواملي چند، از جمله دكان داري برخي مرشد نماها كه دام كيد گشوده بودند و نيز كج فهمي برخي پيروان و مريدان تازه وارد، و همچنين سوءاستفادۀ مستصوفۀ صوفي نما، فراموش شد و گاه نتيجه اي عكس داد. اين كار سبب شد روح و حقيقت تصوف و عرفان كه رياضت و زهدورزي و كنترل نفس بود، پشت غبار آداب و رسوم خانقاهي پنهان شود. اين مسئله به اندازه اي به تصوف اسلامي آسيب زد كه در چند سدۀ اخير برخي عارفان حقيقي با اينكه تحت تربيت و پرورش شيخ و استادي قرار داشتند و سلسله وار به مشايخ قبل از خود متصل مي شدند، از نام صوفي و طريقت و سلسله گريزان شدند. علّامه طباطبائي دربارة علت انحطاط تصوف و عرفان حقيقي چنين مي گويد:

اولاً: هر شأنى از شئون زندگى كه عامة مردم با آن سر و كار دارند، وقتى اقبال نفوس نسبت به آن زياد شد، و مردم عاشقانه به سوى آن گرويدند، قاعدة كلى و طبيعى چنين است كه عدهاى سودجو و حيلهباز خود را در لباس اهل آن مكتب و آن مسلك درآورده، آن مسلك را به تباهى كشند و معلوم است كه در چنين وضعى همان مردمى كه با شور و عشق روى به آن مكتب آورده بودند، از آن مكتب متنفر مىشوند.

ثانياً: جماعتى از مشايخ صوفيه در كلمات خود اين اشتباه را كردند كه طريقة معرفت نفس، هر چند كه طريقهاى است نوظهور، و شرع مقدس اسلام آن را در شريعت خود نياورده، الا اينكه اين طريقه مرضى خداى سبحان است، و خلاصه اين اشتباه اين بود كه من در آوردى خود را به خداى تعالى نسبت دادند، و دين تراشيدن و سپس آن را به خدا نسبت دادن را فتح باب كردند. ... اكثريت متصوفه اين بدعت را پذيرفتند و همين معنا به آنها اجازه داد كه براى سير و سلوك رسمهايى و آدابى كه در شريعت، نامى و نشانى از آنها نيست باب كنند، و اين سنت تراشى همواره ادامه داشت، آداب و رسومى تعطيل مىشد و آداب و رسومى جديد باب مىشد، تا كار بدانجا كشيد كه شريعت در يك طرف قرار گرفت و طريقت در طرف ديگر، و برگشت اين وضع بالمئال به اين بود كه حرمت محرمات از بين رفت، و اهميت واجبات از ميان رفت، شعائر دين تعطيل و تكاليف ملغى گرديد. ... كم كم طائفهاى بنام قلندر پيدا شدند، و اصلاً تصوف عبارت شد از بوقى و منتشايى و يك كيسة گدايى، بعداً هم به اصطلاح خودشان براى اينكه فانى فى الله بشوند، افيون و بنگ و چرس استعمال كردند (طباطبائي، 1374، ج 5، ص457ـ458).

نتيجه گيري

در پايان نتيجه مي گيريم عامل اصلي ظهور مكاتب و گروه هاي جمعي صوفيان و همچنين سلسله ها و طريقه هاي صوفيه، ويژگي هاي نهفته در برخي آموزه هاي عرفان اسلامي است. در واقع استعداد نهفته در اساسي ترين آموزۀ بُعد تربيتي عرفان اسلامي، يعني رابطۀ ارادت ميان مريد و مراد، و لوازم و ويژگي هاي اين رابطه، همچون اطاعت از دستورهاي سلوكي پير و اعتقاد به تفرد و يگانگي او در امر سلوك، با توجه به اينكه هريك از مشايخ تصوف روش سلوكي خاص و منحصر به فردي داشتند، نخست موجبات شكل گيري مكاتب عرفاني و گروه هاي جمعي صوفيان را فراهم آورد و در گذر زمان، با گرايش عامۀ مردم به سوي تصوف و وضع آداب و رسوم خانقاهي، موجبات پيدايش سلسله ها و طريقه هاي صوفيه را پديد آورده است.

البته افزايش روزافزون جمعيت خانقاه ها و غلظت آداب و رسوم خانقاهي، هرچند سبب رشد و شكوفايي تصوف فرقه اي گرديد؛ ليكن به سبب عامه پسند شدن تصوف و فراموشي سبب وضع مستحسنات و نيز دكان داري مرشدنماها، روح و حقيقت تصوف اسلامي پشت غبار مستحسنات صوفيه پنهان گشت و آسيب هاي جبران ناپذيري بر سرشاخه هاي درخت تصوف اسلامي وارد آمد.

بنابراين، اصل تحزب و گروه گروه شدن صوفيان حقيقتي انكارناپذير و از لوازم سلوك باطني جمعي است. چنان كه آسيب ها و آفاتي كه از اين ناحيه بر شاخه هاي عرفان اسلامي وارد آمد نيز واقعيتي كتمان ناشدني است؛ ازاين رو، آسيب زدايي از سرشاخه هاي اين درخت تنومند به معناي خشكانيدن و قطع ريشه و بن آن نيست. در نتيجه، ديدگاه برخي محققان كه پيدايش طريقه هاي صوفيه را معلول عواملي خارج از آموزه هاي تصوف خواندند يا وجود انحراف در اين طريقه ها و سلسله ها را دليلي بر بطلان اصل تصوف و عرفان اسلامي برمي شمرند، به ظاهر صحيح نيست.


 

منابع

باخرزي، يحيي، 1383، اوراد الاحباب و فصوص الآداب، به كوشش ايرج افشار، چ دوم، تهران، دانشگاه تهران.

حافظ شيرازي، شمس الدين محمد، 1368، ديوان حافظ، تهران، اساطير.

رازي دايه، نجم الدين، 1379، مرصاد العباد، تحقيق محمدامين رياحى، تهران علمى فرهنگى.

شيمل، آن ماري، 1377، ابعاد عرفان اسلامي، ترجمه عبدالرحيم گواهي، چ سوم، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلام.

طباطبائي، سيدمحمدحسين، 1374، الميزان في تفسير القرآن، ترجمة سيد محمدباقر موسوى همدانى، قم، دفتر انتشارات اسلامى.

عطار نيشابوري، فريد الدين، 1386، تذكرۀ الاولياء، تحقيق محمد استعلامى، تهران، زوار.

عميدزنجاني، عباسعلي، 1376، تحقيق و بررسي در تاريخ تصوف، چ دوم، تهران، دارالكتب الاسلاميه.

قشيري، ابوالقاسم عبدالكريم، 1374، الرسالۀ القشيريۀ، تحقيق و تصحيح عبدالحليم محمود و محمودبن شريف، قم، بيدار.

كاشاني، عبدالرزاق، 1426ق، اصطلاحات الصوفيۀ، تحقيق عاصم ابراهيم الكيالى الحسينى الشاذلى الدرقاوى، بيروت، دارالكتب العلميه.

كاشاني، عزالدين محمود، 1376، مصباح الهدايۀ و مفتاح الكفايۀ، مقدمه و تصحيح جلال الدين همايي، چ پنجم، تهران، هما.

مصباح، محمدتقي، 1386، در جستجوي عرفان اسلامي، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني.

نصر، سيدحسين، 1391، جلوه هاي معنويت در جهان اسلام، ترجمه فاطمه شاه حسيني، قم، دانشگاه اديان و مذاهب.

يزدان پناه، سيديدالله، بي تا، درسنامه تاريخ عرفان اسلامي ، جزوه درسي تاريخ، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني.