نخستين سخن

خداخواهي و دل‌مشغولي به خدا در فطرت آدمي نهاده شده است. در اين ميان،‌ برخي انسان‌ها اين امر فطري را به طور گسترده در پهنه زندگي خود حاضر کرده‌اند و تمامي لحظات حيات خود را در مواجهه مستقيم با اين حقيقت بي‌بديل و خداوند بي‌شريک به‌سر مي‌برند. حالِ چنين انسان‌هايي حالي عرفاني و معنوي است و صاحبان چنين حالي، عارف يا جوياي عرفانند. بنابراين، عرفان در صحنه زندگي بشر پاسخگوي چنين دلمشغولي با شکوهي است.
در حقيقت، عرفان، خواهان وصول و معرفت به خدا و معامله با اوست. روشن است که پاسخ به اين خواسته فطري و دغدغه معنوي در صورتي پاسخي درخور خواهد بود که از سويي، از هر گونه گزندي مصون و از هر نوع انحرافي در امان باشد و از سوي ديگر، با ساير خواسته‌هاي فطري بشر و ابعاد وجودي انسان سازگار باشد.
با اين وصف، مي‌توان عرفان و معنويت را به معنويت ناب و غير‌ناب تقسيم کرد؛ معنويت ناب يا سره آن است که در عين حفظ ابعاد وجودي و خواسته‌هاي فطري انسان، وي را به سر منزل مقصود، يعني وصول و معرفت به خداوند سبحان برساند و معنويت غيرناب يا ناسره آن است که با وجود ادعاي وصول و معرفت به حق، بالمآل به  انانيت، شيطنت، لاابالي گري و دنياخواهي منتهي مي‌شود و با ساير ابعاد وجودي انسان ناسازگار افتد.
مکاتب معنوي و عرفاني بر پايه آموزه‌هاي هستي‌شناختي، دستورات سلوکي، پيشنهادها براي سبک زندگي و جهت‌گيري‌‌ها در باب ابعاد وجودي و خواسته‌هاي فطري انسان شکل مي‌گيرند. براساس اين مجموعه‌ مؤلفه‌هاي بنيادين، مزاج و بافت ويژه‌اي فراهم آمده، موجب امتياز مکاتب عرفاني و معنوي از يکديگر مي‌شود. در اين ميان، هر مکتب عرفاني که با ابعاد وجودي انسان و خواسته‌هاي فطري او سازگارتر باشد و بتواند اين ابعاد را هماهنگ با مقصود نهايي در ساختار عرفاني خود حفظ کند، بلکه اين ابعاد  را از دل هدف و نگاه عرفاني خاص خود به در آورده، پرورش دهد و به آنها جهت توحيدي ـ معنوي بدهد و به عبارتي ديگر،‌جمعي سالم بين اين ابعاد پيشنهاد دهد که مطابق فطرت انساني باشد، به حقانيت نزديکتر و به مقصود خود کامياب‌تر خواهد بود.
چنين مکتب برتري را منطقاً‌ بايد در اديان الهي جستجو کرد؛ زيرا روشن است که خدايي که انسان را آفريده و نسبت به وي و تار و پود وجودش شناخت حقيقي دارد، مي‌تواند راه وصول و معرفت را به وي بنماياند. در اين ميان، معنويت بر آمده از اسلام، به دليل خاتميت و کمال نهايي اديان الهي، نهايتِ مقصود را در اين زمينه فراهم نموده است. باطن معنوي اين دين کامل الهي، در قرآن و تعاليم رسول اکرم و امامان معصوم به همگان عرضه شده است. از اين‌رو تعاليم عرضه شده در اين کتاب آسماني و حقايق بيان شده توسط حجج الهي، مي‌تواند معيار بررسي ساير مکاتب عرفاني باشد. بنابراين، شايسته است مؤلفه‌هاي بنيادين مکتب عرفاني اهل‌بيت که همان مکتب عرفاني رسول اکرم و قرآن کريم است، مورد مداقه قرار گيرد تا بتوان از آن به عنوان مکتب عرفاني ناب برتر و باقي، به سان معيار بهره برد. و از اين طريق،‌ انحرافات ساير مکاتب عرفاني ديگر را دريافت.
مؤلفه‌هاي بنيادين اين مکتب نوراني عبارتند از:
1. راه اصلي به سمت خدا راه بندگي و عبوديت محض و عشق به خدا و عبادت احراري است. بايد در اين مسير، تسليم کامل او بود، از هر گونه انانيت و دنياخواهي و نفس پرستي دست کشيد و در پي رضوان الهي حرکت و با او معامله کرد و در نهايت خواهان کمال انقطاع از غير و شيريني لقاء او و عزّ قدس و معدن عظمت او بود. معنويت حقيقي را بايد در شيفتگي به حضرت حق و اشتياق و ولع به ذکر او و دستيابي و نيل به اسماء او و محل قدس او جستجو کرد. بنابراين، بر اساس تعاليم و سخنان اهل‌بيت عصمت و طهارت چنين معنويتي است که مي‌تواند انسان را به وصول حق رهنمون شود. روشن است كه در اين مکتب خودخواهي، دکان‌داري، دنياخواهي، تعصبات سلسله‌اي، تعشقات نفساني و حتي خودمحوري مدرن، هر‌چند به نام عرفان پذيرفته نيست، چرا که اين امور در حقيقت از روح عرفان جدا و دکاني کج‌راهه‌ بيش نيستند.
2. معرفت ناب در مکتب اهل‌بيت در باب خدا اين است که حقيقت هستي از آن اوست. او نامحدود و بي انتها و محيط به همه است. بي‌آن‌که حلول کند، دل هر ذره و مکاني را پر کرده است. داخل در هر شيئ است، بي‌آن‌که با او ممزوج شود، خارج از هر شيئ است بي‌آن‌که از او جدا باشد. جدايي به نحو عزلي در حق او منتفي است. او به وصف احاطه و اقتدار از همه جداست. او واحد احد و يگانه بسيط است. در همّ عالم به هر کجا که رو کنيم وجه اوست. همه جا فقط اوست که ظاهر است و باطن. در شدت ظهورش باطن و در نفس بطونش ظاهر است. با اسماي حسنايش، عالم را پديد آورده و با اسمايش، عالم را پر کرده، در آن کار مي‌کند. هر فعلي، فعل اوست. همه چيز از او ناشي مي‌شود. همه بنده اويند و در همه اشياء حاضر است. به همه اشياء نزديک است. بين انسان و قلبش حايل است. بر اين اساس، به روشني مي‌توان گفت: آن عرفاني که از حلول يا تثليث و مانند آن سخن مي‌گويد، يا در جهان مدرن خدا را از اطلاق و احاطه و هيمنه مي‌اندازد، به بيراهه رفته است.
3. مسلماً اين راه بدون هاديان حقيقي و راهبران باطني ميسور نيست؛ اينان که همان انبياء و اوصياي خدا و ائمه معصومين هستند، خود، اين راه را به مدد حق  طي کرده‌اند و مقرب درگاه او و صاحب اسم اعظم الهي هستند و از حيات برتر معنوي برخوردارند. اين حجج الهي، واسطه آسمان حق و زمين حق‌اند. راه معنويت و توحيد بدون اين ابواب الهي بسته است. ديگران لازم است با راهبري و عنايت اين مقربان درگاه الهي، راه باطن را بپيمايند؛ چه اينکه بخشي از انديشه امامت به اين معنا اشاره دارد. از اين رو، حفظ معنويت اسلام، پس از رسول اکرم بر عهده ائمه معصومين است. اساساً لازمه قهري انديشه معنويت ناب، انديشه امامت و قطب باطني است. آن مکاتبي که ولايت و تولي اين حجج الهي را نمي‌پذيرند، به بي‌راهه مي‌روند.
4. يکي از لوازم طبيعي سه مؤلفه نخست، اين است که انسان شرايع الهي را و در نهايت، شريعت ختمي و دستورات اين دين توحيدي را بپذيرد و بر اساس روح بندگي و عبوديت،  اطاعت از خداي واحد احد و تعبد دقيق و سرسپردگي پر طراوت به شريعت و دستورات آن داشته باشد. بي‌معناست كسي بخواهد به محبوب حقيقي، يعني خداوند سبحان برسد، ولي دستورات او را اجرا نکند، عدم اجراي دستور خداي آگاه به بنده و راه بندگي‌اش، نتيجه‌اي جز گمراهي و ضلالت ندارد. آن عرفاني که دعوت به لاابالي‌گري و عدم پذيرش شريعت يا رياضت‌هاي غير‌شرعي و بدعت‌هاي بي معني مي‌کند و يا اين‌که سقوط شريعت را در مقاطع از سلوک توصيه مي‌نمايد، يقيناً جز ضلالت نصيبي نخواهد داشت.
5. يکي از ابعاد وجودي انسان، بعد اجتماعي و سياسي اوست. صحنه اجتماع و سياست هم صحنه بندگي و پياده‌سازي دستورات محبوب حقيقي است. اساساً همه صحنه‌هاي زندگي براي مکتب ناب عرفاني، معني بندگي و حضور و مراقبه و معامله با اوست و صحنه اجتماع و سياست از اين قاعده مستثني نيست، بلکه راه بسط معنويت، ورود در صحنه سياست در سايه معرفت توحيدي و سلوک معنوي است. همان گونه که رسول اکرم و امامان معصوم و انديشه ناب امامت، در بعد ظاهري به آن تأکيد کرده است. اساساً قوت ولايت باطني مبدل به دستگيري از خلق و راهبري خلق در صحنه سياست و حکومت مي‌شود. آن مکتب عرفاني که قواعدش اجازه ورود در صحنه سياست و اجتماع نمي‌دهد، بلکه آن را به طور مطلق مانع مي‌داند و يا دعوت به معنويت به طورکلي منعزل از جامعه و سياست مي‌نمايد، از عرفان ناب فاصله گرفته است.
6. فطرت انساني بر پذيرش عقل و عقلانيت و علم است؛ آن عقل و علمي که سره و سليم و نوراني باشد و  راه را بر توحيد ناب و معنويت پاک نمي‌بندد. اساس هستي بر عدل و حکمت و معنويت و شهود و عشق است و فطرت انسان نيز هماهنگ با نظام هستي است. بنابراين، نفي علم و معرفت و عقل، نفي حقيقت هستي است که در حقيقت نفي معنويت حقيقي خواهد بود. در مکتب اهل‌بيت  و مکتب اسلام عقلانيت در کنار معنويت و علم حصولي در کنار شهود مطرح است. اين دو در اين مکتب جدايي ناپذيرند. آن مکتب عرفاني که عقل گريزي را پايه تعالم خود قرار مي‌دهد و بي‌مهري به عقل را سر لوحه کار خود قرار مي‌دهد، از عرفان ناب فاصله گرفته است.
7. اخلاق نيک يکي از ابعاد فطري انسان است و اساس عالم بر پاکي و عدالت و احسان بنا شده است و فطرت انسان با نظام احسن هماهنگ است. عرفان ناب، اخلاق پاک، به ويژه اخلاق برخاسته از توحيد را مقدمه وصول مي‌شمارد و در پايان، اخلاق الهي را ثمره وصول معرفي مي‌کند؛ همان گونه که بعثت نبي خاتم براي تکميل اخلاق بوده است. و اهل‌بيت همواره به اخلاق نيک و فضايل پسنديده دعوت مي‌کردند. اين حجج الهي، خود اين فضايل پسنديده را به کمال و تمام آن در خود پياده کرده بودند. آن عرفاني که به اخلاق به طور‌کلي بي مهري مي‌کند و گاه مقدمه قبل از وصول مي‌شمارد و بعد از وصول به آن توجهي ندارد، در حقيقت از مسير درست به در رفته است.
باري! مکتب ناب عرفاني به برکت تعاليم اهل‌بيت آن عرفاني است که سلوک به سمت حق را در بندگي و عبوديت محض و عشق به او بيابد و معرفت ناب توحيدي را عرضه کند و ولايت اولياي الهي را بپذيرد و تسليم محض شريعت الهي شود. معنويت را با عقلانيت و اخلاق و سياست جمع نمايد. مقاله‌اي که در اين شماره، به نسبت تصوف و عرفان، با تشيع و خاستگاه شيعي عرفان از منظر علامه طباطبايي مي‌پردازد، بخشي از آنچه را كه گفته شد، باز مي‌نماياند.

سردبير