نسبت تصوف و عرفان با تشيع و خاستگاه شيعي عرفان از منظر علامه طباطبايي

سال دوم، شماره دوم، پاييز و زمستان 1392، ص 25 ـ 42

اصغر نوروزي / دانشجوي دكتري عرفان اسلامي اديان و مذاهب    asgharnorozi@gmail.com
دريافت: 17/10/1392 ـ پذيرش: 18/2/1393

چكيده

امروزه پس از گذشت نزديك به دو قرن از پژوهش‌هاي تاريخي، ديگر ترديدي دربارة خاستگاه اسلامي عرفان و تصوف نيست؛ اما اثبات خاستگاه شيعي عرفان نيازمند ژرف‌كاوي بيشتري است كه اين هدف دستيابي به شواهد تاريخي و ماهويِ روشن‌تري مي‌طلبد. بررسي دقيق و همه‌جانبة پيوندهاي ماهوي و تاريخي تشيع و تصوف مي‌تواند ابعاد گوناگون اين ارتباط را آشكارتر سازد.    
علّامه طباطبائى با زباني ساده و با استدلال‌هاي بسيار روشن، جنبة معنوي و عرفاني شيعه و وجوهي از ارتباط تاريخي تشيع و تصوف را بيان مي‌كند. مفهوم و معناي باطني امامت، تعليم اسرار و معارف باطني در محيط شيعه، مقاومت اهل‌بيت(ع) و شيعيان در‌برابر اكثريت به منظور حفظ معنويت اسلام، جلوگيري از سقوط معنوي جامعه در پي به وجود آمدن انحراف از تعاليم پيامبر اكرم(ص)، تأثير عميق تصوف از تعاليم اهل‌بيت(ع) و پيروانشان ايشان، انحطاط تصوف و سرايت اين انحطاط به برخي عرفاي شيعه، از مباحث مهمي است كه علّامه طباطبائي در تبيين ارتباط تشيع و تصوف بدانها پرداخته است.
كليدواژه‌ها: تشيع، عرفان، تصوف، اهل‌بيت (ع)، خلافت، انحطاط تصوف.

 

مقدمه

امروزه، يافتن يك منشأ غيراسلامي براي عرفان اسلامي كه مدت ها ذهن چندين نسل از مستشرقان را به خود مشغول ساخته بود، پايان يافته است. براي محققان و عرفان پژوهان اين نكته آشكار گرديده كه اسلام، منشأ و خاستگاه عرفان اسلامي است و اين فرضيه كه منشأ عرفان و تصوف در منابع غيراسلامي است، ديگر موجه و معقول نيست (زرين كوب، 1384، ص25). البته اين به معناي انكار هر نوع تأثير و تأثر ميان عرفان اسلامي و ديگر مكاتب عرفاني نيست (مطهري، 1382، ج 2، ص 30)؛ بلكه، نيازمند يافتن پاسخ براي پرسش هاي ديگري هستيم:

آيا علاوه بر قرآن و سنت نبوي، تعاليم معنوي اهل بيت عليهم السلام نيز خاستگاه و منشأ عرفان بوده است؟

عرفان اسلامي تا چه اندازه مستقل از جريان تصوف و با خاستگاه شيعي تبلور مي يابد؟

نحوه تعامل اهل بيت عليهم السلام و شيعيان با تصوف رسمي چگونه بوده است؟

ارتباط تصوف و تشيع مسئلة پيچيده اي نيست. بررسي پيوندهاي ماهوي و تاريخي اين دو مي تواند تا اندازة فراواني زواياي پنهان اين ارتباط را آشكار سازد. در اين نوشتار خاستگاه و منشأ عرفان و تصوف را از منظر علّامه طباطبائي بررسي خواهيم كرد. با اين بررسي به بخشي از پرسش هاي يادشده پاسخ خواهيم داد و تا اندازه اي زواياي پنهان پيوند تاريخي و ماهوي تشيع و عرفان آشكار خواهد شد. مرحوم علّامه در تبيين منشأ شيعي عرفان، اين هدف را بدون اهانت به صوفية اهل سنت، بررسي مي كند و مي كوشد، تا نشان دهد كه معنويت تشيع جنبه اى كاملاً اصيل از اسلام است؛ ايشان بدون اينكه كوچك ترين مقصودى در ايجاد تفرقه يا شكاف ميان مسلمانان داشته باشد، در حفظ ميراث معنوي اسلام اهتمام مي ورزد و با دفاع از اصالت شيعه گفت وگوى ميان دو بخش اصلى اسلام را آسان تر مي سازد.

بعد معنوي و عرفاني شيعه

از آنجا كه همواره تعاليم شيعه از منظر بُعد سياسي و فضاي حاكم بر زمانه نگريسته شده و كاركردهاي معنوي و عرفاني آن تاكنون جايگاه شايسته خود را نيافته و تا اندازه اي ناشناخته مانده است؛ ازاين رو، پرداختن به بُعد معنوي و عرفاني شيعه و دستاوردهاي آن، به ويژه در زمانة حاكميت سياسي شيعه ضرورتي انكارناپذير است.

متأسفانه ارزيابي هاي انتقادي از شيعه كه بيشتر اهداف سياسي دارند، سهم بزرگ و بي بديل اهل بيت عليهم السلام و شيعيان ايشان را در تكوين نهضت معنوي اسلام تحت الشعاع قرار داده است. آنچه بايد روشن شود اين است كه تاريخ شيعه فقط جنبه هاي سياسي نيست. نقش انكارناپذير شيعه در گسترش معنويت و عرفان اسلام بيش از آن است كه تاكنون به آن پرداخته اند؛ درواقع اين جنبة تفكر شيعه همواره مغفول واقع شده است. برخي نيز با ناديده گرفتن حقيقت تشيع، از شيعه به حركتي انحرافي و عمدتاً با انگيزه هاي سياسي ياد مي كند و با اين كار ستمي تاريخي و جبران ناپذير بر شيعه وارد مي سازند. يكي از اشتباهات اين گونه افراد آن است كه گناه برخي تندروي هاي غلات را كه در مذاهب ديگر نيز بي سابقه نيست، بر گردن شيعه مي نهند (خضري، 1384، ج 1، ص3).

البته دانشمندان مسلماني همچون محمد حسين كاشف الغطاء، آقا بزرگ تهراني، محسن امين، علّامه طباطبائي و برخي شرق شناسان مانند يوليوس ولهاوزن، ويلفرد مادولونگ و هانري كربن، دربارة ابعاد گوناگون و حقيقت وجودي آثار شايسته و درخور توجه اي پديد آورده اند.

ولهاوزن شرق شناس و شيعه پژوه معاصر گويد: اگر تشيع نبود اسلام در قالب هاي خشك و بي روح منجمد مي شد و نمي دانم در چنان حصارهايي چه سرنوشتي به سراغش مي آمد. شگفتا كه محققان به اين امر، يعني نقش معنوي اي كه شيعه در ايجاد محتواي عقيدتي اسلام داشته است آنچنان كه سزاوار است توجه نكرده اند، علت آن اين است كه جنبة سياسي شيعه انظار را بيش از جنبه هاي ديگر آن به خود جلب كرده است؛ در صورتي كه بُعد سياسي شيعه تنها يكي از ابعاد آن به شمار مي آيد و از نظر ارزش ذاتي پايين ترين مقام را در اين مذهب داراست (ولهاوزن، 1375، ص137).

به باور هانري كربن به حقايق و معنويات اسلام از دريچة چشم شيعه، كه دربارة اسلام جنبة واقع بيني دارد، بايد نگريست. هرگونه مشكلي كه براي سوق دادن انسان ها به سوي معنويات و رسيدن به هدف حقيقي يك دين واقعي بر عهدة اسلام است، با اصول و مباني شيعه و شيوة تفكر اين طايفه حل شدني است. تشيع تنها مذهبي است كه رابطة هدايت الهيه را ميان خدا و خلق از طريق استمرار و پيوستگي ولايت براي هميشه زنده نگه داشته است (طباطبائي، 1382، ص11).

عبدالرحمان بدوي پژوهشگر معاصر عرب واژة شيعه را به موجي معنوي اطلاق مي كند كه در اعماق دروني هستة اوليه اسلام نفوذ كرده، ارزش هاي برخاسته از متون برجستة اين دين را شكوفا مي سازد (ر.ك: بدوي، 1917م، ص ي).

سيرة قولي و عملي ائمه عليهم السلام به خوبي بر اصالت بُعد باطني و معنوي ولايت و خلافت كه همان دستگيري و هدايت انسان ها به سوي درجات نهايي قرب الي الله تأكيد مي كند. خلافت ظاهري نيز ابزاري در جهت همين هدف و همسو با معنويت است. در مقابل زير بناي خلافت انتخابي، يعني اعتباري و قراردادي كردن مقام خلافت، ماديت محض است و در نقطة مقابل معنويت و سير و سلوك معنوي قرار دارد (طباطبائي، 1382، ص237).

اهل بيت عليهم السلام و حفظ معنويت اسلام

بي شك، اعتقاد به ولايت و خلافت امامان معصوم از جانب خداوند، از مهم ترين ويژگي ها و اركان اعتقادي تشيع است كه دو بُعد معنوي و سياسي ـ اجتماعي دارد. ولايت، كمال والاي انسان و راه دستيابي به بواطن و حقايق عالم، و سرانجام رسيدن به سرمنزل مقصود، يعني توحيد تام است (طباطبائي، 1423ق، ص148). هر نوع انكار، سوء برداشت يا تحريف در حقيقت ولايت و خلافت، به خلل و حتي سقوط معنويت و عرفان در جامعة اسلامي مي انجامد؛ بر اين اساس يكي از ادلة اصلي مخالفت اهل بيت عليهم السلام و پيروانشان با جريان انحراف خلافت، بُعد معنوي و غيرسياسي آن بود. سيرة عملي همة ائمة اطهار عليهم السلام اين مطلب را تأييد مي كند كه بُعد معنوي و الهي خلافت به مراتب مهم تر از بعد ظاهري خلافت است. مرحوم علّامه معتقد است، آنچه شيعه را از موافقت با خلافت انتخابى بازداشت، ترس از پيامدهاي ناگوار آن بود؛ يكي از اين پيامدها انحطاط، فساد و سرانجام سقوط ولايت و حكومت اسلامى و انهدام اساس تعليمات عالية دين بود (طباطبائي، 1382، ص237). اتفاقاً، حوادث به وجود آمده نيز اين عقيده يا پيش بينى را روز به روز روشن تر ساخت. تغيير پاره اي از مواد ديني بر اساس مصلحت سنجي خليفه يا ديگر متوليان حكومتي، فساد اخلاقي در اندروني دستگاه خلافت و حاكمان و سرايت آن به جامعه و سرانجام فراموش شدن معارف اعتقادي و معنوي اسلام و نوع پذيرش اين حقايق، يعني سير و سلوك معنوي، شيعه را بر عقيده خود استوارتر ساخت و با اينكه در ظاهر با عده اي انگشت شمار به هضم اكثريت رفته بود، در باطن به اخذ تعاليم اسلامى از اهل بيت عليهم السلام و دعوت به طريقة خود، اصرار مي ورزيدند؛ به بيان ديگر، مشاهدة انحطاط و سقوط معنوي و اخلاقي جامعه، به سبب بسته شدن درِ خانة اهل بيت، ايمان شيعه را به دستور قطعي پيامبر اسلام در خصوص ملازمت با اهل بيت عليهم السلام و تعاليم ايشان محكم تر كرد (همان، ص40).

خلافت و حاكميت امامان معصوم عليهم السلام دربردارندة آثار معنوي فراوان و زمينه ساز بسياري از شكوفايي هاي معنوي است. بيشترين تأسف شيعه از انحراف مسير خلافت، ابعاد اعتقادي و معنوي آن است. مرحوم علّامه دربارة ثمرات معنوي و عرفاني خلافت على عليه السلام در خلافت چهار سال و نُه ماهه شان، اين موفقيت ها را برمي شمارد: ارائة چهرة جذاب سيرة نبوي به مردم، خاصه به نسل جديد با روش و سيرة عادلانه، زاهدانه و معنوي خود؛ به يادگار گذاشتن ذخاير گران بهايى از معارف الهيه و اسرار معنوي در ميان مردم و در نهايت، تربيت گروه انبوهى از رجال دينى و عرفاني كه در ميان ايشان جمعى از زهاد و اهل معرفت مانند اويس قرنى و كميل بن زياد و ميثم تمار و رشيد هجرى وجود دارند كه در ميان عرفاى اسلامى، مصادر عرفان شناخته مي شوند (طباطبائي، 1388، ص 45).

امامت باطني

امام يعني كسي كه متصدى حفظ و نگه دارى دين اسلام است و او را براي اين كار برگزيده است؛ چنان كه نبي حامل روح وحى و نبوت و متصدى اخذ و دريافت احكام و شرايع آسمانى از جانب خداست. بايد دانست كه اين دو معنا بدون عصمت و مصونيت خدايى ممكن نيست. بنابراين يكي از ابعاد وجود امامت در شيعه، هدايت ارشادي امام به باطن و اسرار احكام و عقايد شريعت اسلام است. اين معنا مستلزم و متضمن معرفت و محبت به امامان معصوم بوده، نوع خاصي از سرسپردگي معنوي و روحاني را همراه با معرفت و محبتِ برخاسته از آن متبلور مي سازد.

عّلامه طباطبائي در كتاب رسالة الولاية (جوادي آملي، 1386، ص 272) راه دستيابي به بواطن و حقايق عالم را كه زمينهساز دسترسي آدمي به سرمنزل مقصود عرفان عملي (توحيد تام) است، راه ولايت ميداند. راه ولايت با شناخت نفس آغاز ميشود و با فناي انسان در وجود سرمدي خداي سبحان استمرار مييابد. اين دو نكته، يعني شناخت نفس و فناي انسان كه خود نتيجة شناخت واقعي روح است، معناي ولايت را تشكيل ميدهند. دستيابي به اين ولايت تنها از سر منشأ آن، يعني ولايت مطلقة الهيه كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و وارثان او دارند امكان پذير است (طباطبائي، 1423ق، ص150).

علّامه طباطبائي با اشاره به بُعد باطني امامت، علاوه بر بُعد ظاهري آن، مي گويد:

امام چنان كه نسبت به ظاهر اعمال مردم، پيشوا و راهنماست، همچنان در باطن نيز سمت پيشوايى و رهبرى دارد و اوست قافله سالار كاروان انسانيت كه از راه باطن به سوى خدا سير مي كند؛ سپس در تبيين آن مي گويد: انسان در باطن اين حيات ظاهرى، حيات باطنى ديگرى (حيات معنوى) دارد كه از اعمال وى سرچشمه مي گيرد و خداوند براي رسيدن به اين حيات، انسان ها را از طريق پيغمبران و امامان كه هدايت و رهبري شان به امر خداست، به سوى حيات معنوى سوق مي دهد، و اينان خودشان نيز داراى همان حيات معنوى مي باشند؛ زيرا خدا تا كسى را خود هدايت نكند، هدايت ديگران را به دستش نمى سپارد و كسي كه رهبرى امتى را به امر خدا به عهده دارد، چنان كه در مرحلة اعمال ظاهرى رهبر و راهنماست، در مرحلة حيات معنوى نيز رهبر و حقايق اعمال با رهبرى او سير مي كند (طباطبائي، 1388، ص11).

شيعه كانون تعليم اسرار و معارف باطني

تشيع به خودي خود راه آشنايي با اسرار و معارف باطني است. در حقيقت، شيعه محيط تعليم اين گونه اسرار و معارف است. مرحوم علّامه تصريح مي كند كه عامل مؤثر در شكل گيري گرايش هاي معنوي و عرفاني در ميان شيعه و به وسيله شيعه در ميان ديگران، ذخاير معنوي و عرفاني اي است كه از پيشوايان شيعه به يادگار مانده بود، ذخاير علمى اي كه پيوسته شيعه به آنها با نظر تقديس و احترام مي نگريست. اين ذخاير معنوي كه حتي در مقياس هاي بسيار كوچك، در هيچ يك از صحابة پيامبر صلي الله عليه و آله و تابعين او وجود نداشت و فقط از ميان اين جمع، كه نزديك به دوازده هزار نفر از ايشان در كتاب هاي رجال ضبط و شناخته شده اند، على عليه السلام بود كه با بيان بليغ خود شيعيان را از ذخاير بيكران حقايق عرفانى و مراحل حيات معنوى بهره مند مي ساخت. ايشان در ميان ياران و شاگردان خود كسانى همچون سلمان فارسى، اويس قرنى، كميل بن زياد، رشيد هجرى و ميثم تمار را پروراند كه هريك از آنان، پس از على عليه السلام، سر سلسلة عارفان پس از خود قرار گرفتند (طباطبائي، 1388، ص15).

منشأ شيعي عرفان

بيشترين شواهد تاريخي براي اثبات منشأ شيعيِ عرفان، از صدر اسلام تا اواسط سدة دوم هجري، يعني قبل از ظهور نحله اي تصوف قابل اصطياد است. بررسي وضعيت معنويت و عرفان در اين دوره، جايگاه اهل بيت و پيروانشان را در بالندگي عرفان و معنويت اسلامي روشن مي سازد. بهتر است اين دوران را دوران رشد و نمو عرفان اسلامي بناميم، همان گونه كه دوران پس از آن، يعني از اواسط قرن دوم تا اواسط قرن سوم هجري را دوران آسيب زدايي از عرفان توسط امامان شيعه مي دانيم.

علّامه طباطبائي با تحليل وقايع صدر اسلام و تبعات انحراف از ولايت و خلافت انتصابي، بيان مي كند كه وضعيت بيشتر مسلمانان صدر اسلام تا اواخر سلطنت امويان، به گونه اي بود كه در ميان آنان از روش باطني و سير و سلوك معنوي خبري نبود و جز عده اي از زهاد و عُبّاد كه تنها به عمل صالح معروف بودند، كسي با عنوان ديگري تظاهر نكرده است؛ در نتيجة اين وضع، معارف اعتقادي و عرفاني اسلام روز به روز رو به سقوط مي رفت و راه هاي درك اين حقايق، يعني سير و سلوك معنوي، به فراموشي سوق داده مي شد.

مرحوم علّامه در رسالة علي و فلسفه الهي دربارة ميراث معنوي برجاي مانده بعد از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله مي گويد:

اگر كسى در آثار اسلامى و احاديث راجع به ياران و اصحاب پيغمبر، دقت و تأمل كند و اخبارى را كه راجع به آنان به دست ما رسيده و اقوال و رفتارشان را بهطور مبسوط منعكس ساخته، بررسى نمايد، به رأى العين و به وضوح، تمام اين حقيقت را درك خواهد كرد كه... احاديثى كه به معارف حقّه و فلسفة الهى اشاره مىكند و به رموز و دقايق علوم عاليه كه دل ها را شيفته و قلب ها را با بارگاه عظمت و جلال و ابّهت آفريدگار هستى مرتبط مىسازد، اين رشته از مطالب بسيار اندك است و شايد احاديث وارده در اين باب با پيچيدگى و غرابتى كه دارد، از چند حديث تجاوز نكند، بلكه به چند عدد هم نرسد. اصولاً آنچه در مورد معارف الهى از اصحاب پيامبر براى ما باقى مانده، چيزى نيست جز يك سلسله اخبار در زمينة تجسيم و تشبيه و يا احياناً تنزية بارىتعالى. پارهاى نيز شامل معلومات بسيار سطحى و ساده و عوامانه است؛ درحالىكه تعداد و شمارة صحابهاى كه ترجمه و شرح حال آنان در كتب تراجم و رجال آمده، بالغ بر دوازده هزار نفر مىباشند... مگر سخنان امام على بن ابى طالب عليه السلام كه از معارف الهى مىجوشد و بر حيرت و شگفتى عاشقان فلسفه الهى مىافزايد و افكار والاى جويندگان حقيقت را در اقيانوس بىكران الوهيت به منتهاى اوج و ترقى مىرساند، تا آنجا كه همگى خسته و كوفته از پيشرفت بيشتر، بازمىمانند؛ اما امام على بن ابى طالب عليه السلام مثل بارز و اعلاى الهى است كه به تنهايى پيش مىرود و كسى به گرد او هم نمىرسد (طباطبائي، 1431ق، ص40).

در دوران يادشده اقليت شيعه، بر اساس وصيتي از رسول اكرم صلي الله عليه و آله كه در آن اهل بيت عليهم السلام خود را حافظ و مُبين معارف اسلامي و پيشواي معنوي مسلمانان معرفي مي كنند، به ائمة اهل بيت عليهم السلام روي آوردند و به تحصيل معارف اعتقادي و معنوي پرداختند و از همان روزهاي نخست، به مخالفت با تفكر اكثريت برخاستند؛ اما از آنجا كه نيروي كافي براي در هم شكستن وضع موجود و نجات جامعه از سقوط معنوي و باز گرداندن اسلام و خلافت ظاهري و معنوي به مسير حقيقي خود را نداشتند، ناگزير دست از رويارويي مستقيم برداشته، از راه ديگر دست به كار شدند و با ترس و لرز و با تقية كامل، كوشيدند از هر راه ممكن، معارف اعتقادي و معنوي اسلام را حفظ و ضبط نمايند و زنده نگه دارند.

اميرمؤمنان عليه السلام در دوران بيست و پنج سالة گوشه گيري و نيز پنج سال خلافت پر محنت خود، به نشر معارف و احكام اسلام پرداخت و برخي مردان خدا را، از صحابه و تابعين، مانند سلمان و كميل نخعي و اويس قرني و رشيد هجري و ميثم كوفي پرورش داد. پس از شهادت پيشواي نخست شيعه، خلفاي اموي با خشونتي وصف ناپذير و همة توان، برضد شيعه به مبارزه پرداختند و هرجا فردي از شيعه مي يافتند، حتي آنان كه به تشيع متهم بودند، شهيد مي كردند. با اين همه، در اين مدت، پيشواي دوم و سوم و چهارم شيعه، در حفظ معارف اعتقادي و معنوي اسلام، فرو گذار نكردند و در محيطي پر محنت و زير رگبار شمشير و تازيانه و زنجير، با تقية كامل حقيقت تشيع را روز به روز توسعه دادند.

گواه اين مطلب آنكه پس از اين دوره، در زمان پيشواي پنجم و ششم شيعه كه سلطنت اموي ضعيف شده و سلطنت عباسي هنوز قدرت نيافته بود، در مدتي بسيار اندك، دستي كه گلوي شيعه را فشار مي داد، قدري سست شد و شيعيان راه گريزي يافتند، رجال و علما و محدثان، مانند سيل خروشان به سوي اين دو پيشوا بزرگوار سرازير شدند و به فراگيري علوم و معارف اسلامي پرداختند. اين جمعيت گسترده، غيرشيعي اي نبودند كه نخست به دست امام، شيعه شده باشند و پس از آن به فراگيري علوم و معارف بپردازند؛ بلكه شيعياني بودند كه در پس پردة اختفا مي زيستند و با اندك فرصتي، پرده را كنار زده، بيرون آمدند.

نكتة مهم اين است كه حقيقت و معنويت توسعه يافته به دست اهل بيت عليهم السلام و اقليت شيعه، در كالبد اكثريت جامعه، نفوذپذير بود و حقيقت و معنويت را در اذهان و قلوب آنان، كم و بيش جلوه گر مي ساخت و پيام معنويت اسلام را به گوش هوش همگان مي رساند و فطرت انسان هاي دين دار و مؤمنان حقيقي را با ذوق و محبت به سير و سلوك معنوي رهنمون مي گشت. نفوذ و سرايت تعليمات معنوي اهل بيت عليهم السلام و در رأس آنان بيانات علمي و تربيت عملي پيشواي نخست شيعه، اميرمؤمنان علي بن ابي طالب عليه السلام، جمعي از مردان خدا كه تربيت يافتگان اين مكتب بودند و درحال تقيد و تستر مي زيستند، در زمان مناسب، به دفاع از حق و حقيقت كشاند؛ اينان با روش معنوي و ذخاير معارف علومي كه از آن بهره مند بودند، تأثير بسزايي در نشر معارف و معنويت اسلامي در جامعه داشتند (طباطبائي، 1382، ص239).

ظهور تصوف (روش معنوي و سير و سلوك باطني)

در عين حال كه بيشتر انسان ها سرگرم تنظيم امور معاش و تلاش در رفع حوايج زندگى روزانه اند و به معنويات نمى پردازند، برخى افراد بر اساس هدايت هاي باطني و فطري، به رشته اي از اعمال و گرايش هاي معنوي تمايل يافته، به دسته اي از درك هاى معنوى دست مي يابند. هر يك از مذاهب خداپرستى و حتى وثنيت، پيروانى دارند كه از اين راه سلوك مى كنند. وثنيت، يهوديت، مسيحيت، مجوسيت و اسلام عارف دارند و غير عارف (طباطبائي، 1388، ص 108).

در جامعة اسلامي نيز مجموعه اي از عوامل، جرياني معنوي و باطني را در جامعه بنيان نهاد، به طوري كه در قرن دوم هجري، مكتبى در ميان مسلمانان خودنمايى كرد كه تصوف نام گرفت و در اوايل حكومت بنى عباس با پيدا شدن رجالى همچون با يزيد بسطامى و جنيد و شبلى، رسماً به عنوان يك مكتب ظاهر گرديد (طباطبائي، 1371، ج 5، ص 280). اين گروه با مجاهدت هاي باطني و تصفية نفس، در مسير سير و سلوك گام نهادند. برخي ديگر از عامة مردم، به ارادت آنها برخاستند، و با اينكه در همان اوايل ظهور، تا مدتي مبتلا به كشمكش هاي شديد بودند و در اين راه هر گونه فشار، از قبيل قتل و حبس و شكنجه و تبعيد را متحمل مي شدند، از مقاومت دست برنداشتند و پس از دو سه قرن، در همة سرزمين هاي اسلامي ريشه دوانيدند و جمعيت هاي انبوه دهشت آوري را به وجود آوردند (طباطبائي، 1382، ص235).

بنابراين، از نظر تاريخي، ظهور نحله هاي تصوف در اواسط قرن دوم و پس از دوران رشد عرفان اسلامي در مكتب اهل بيت عليهم السلام و هم زمان با دوران آسيب زدايي از عرفان به دست ديگر امامان شيعه بود.

در ميان ياران و شاگردان امامان ـ شيعه تا اواسط قرن دوم، يعني پيش از زمان امام صادق عليه السلام ـ كسانى مانند سلمان فارسى، اويس قرنى، حذيفة بن يمان، كميل بن زياد، رشيد هجرى و ميثم تمار يافت مي شوند كه عامة عرفا و صوفيه اي كه در اسلام پديد آمدند، آنان را به منزلة طبقه اي از عرفا، صحابه و تابعين گرام مي داشتند. پس از اين طبقه و در قرن دوم هجري كسان ديگرى مانند طاووس يمانى و مالك بن دينار و ابراهيم ادهم و شقيق بلخى پديد آمدند كه بدون تظاهر به عرفان و تصوف، در زىّ زهاد و پيش مردم، اولياى حق و مردان وارسته بودند، ولى هيچ گاه ارتباط تربيتى خود را با طبقة پيشين نمى پوشاندند. سپس طايفة ديگرى در اواخر قرن دوم و اوايل قرن سوم به وجود آمدند مانند بايزيد بسطامى، معروف كرخى، جنيد بغدادى، شبلي، حلاج كه به سير و سلوك عرفانى پرداختند و به عرفان و تصوف تظاهر نمودند و سخنانى به عنوان كشف و شهود زدند كه به سبب ظواهر زننده اى كه داشت، فقيهان و متكلمان زمان خود را شوراند؛ در نتيجه، مشكلاتى برايشان پديد آمد و بسيارى از ايشان را به زندان يا شكنجه يا چوبة دار كشاند. با اين همه، در طريقة خود در برابر مخالفان خود سماجت كردند؛ بدين ترتيب، روز به روز طريقت در حال توسعه بود تا در قرن هفتم و هشتم هجرى به اوج وسعت و قدرت خود رسيد. پس از آن نيز گاهى در اوج و گاهى در حضيض بود، اما تا كنون به هستى خود ادامه داده است (طباطبائي، 1371، ج 5 ص281)

اثرپذيري عميق تصوف از تعاليم اهل بيت و پيروان ايشان

عرفان اسلامي از همان آغاز از روايات اهل بيت عليهم السلام و معارف شيعي تأثير پذيرفت؛ تأثير متقابل معارف عرفاني بر فرهنگ شيعي، در تعميق و شرح معارف اهل بيت نمايان است. البته بحث بستر عرفان و سني يا شيعه بودن اين بستر و مشايخ عرفان بحثي مبهم و نيازمند تحقيق است. بسياري از مشايخ عرفان اهل سنت بودند، ولي بايد همواره چند نكته را در نظر داشت: نخست، سلطة بي چون و چرا و اختناق اموي و عباسي و دشمنان اهل بيت كه شرايط را براي ابراز عقيدة مذهب تشيع يا ارتباط با اهل بيت عليهم السلام براي عموم مسلمانان، از جمله عارفان و صوفيه نامناسب كرده بود؛ دوم، اختلاف و دشمني فقيهان ظاهربين و متكلمان اشعري كه غلبة كامل داشتند، باعث اشتهار نيافتن بزرگان شيعه به تشيع مي شد؛ همچنين سهل گيري و نداشتن تعصب مذهبي در صوفيه كه از ذاتيات آن بود سبب شد مشايخ عرفان به تسنن شهرت يابند.

بي ترديد، تصوف از آغاز شكل گيري اش متأثر از تعاليم و معارف اهل بيت عليهم السلام بوده و اثرپذيري سبب شد كم كم تصوف كه در بستر اهل تسنن شكل گرفته بود، به فرهنگ شيعه نزديك شود؛ تا آنجا كه اين تقارب به آميختگي و اتحاد اين دو انجاميد، ما در اين نوشتار به بررسي سير اين تحول مي پردازيم.

تصوف در آغاز به شدت متأثر از تعاليم اهل بيت عليهم السلام بود، به گونه اي كه مي توان ثابت كرد حيات معنوي و عرفاني اسلام، بخصوص در بُعد عملي و سلوكي آن، فقط در ساية تعليمات معنوي اهل بيت عليهم السلام كه خود وارثان علوم پيامبر اسلام بودند، حفظ شد و رشد و بالندگي آن تنها در ساية تمسك به تعاليم اهل بيت عليهم السلام صورت گرفت. بايد دانست كه اكتفا به قرآن و تفسيرهاي بشري از آن، با شعار حسبنا كتاب الله سبب سقوط معنوي جهان اسلام مي شود.

مرحوم علّامه معتقد است تصوفِ موجود در جامعة اسلامي كه نخست در اكثريت سني پديد آمد، به شدت از تعاليم نوراني و معنوي اهل بيت عليهم السلام متأثر بود. تعليمات معنوي اهل بيت عليهم السلام، معنويت توسعه يافته به همت ائمة معصوم عليهم السلام و اقليت شيعه كه در كالبد اكثريت جامعه نفوذ كرده بود و نيز حضور جمعي از تربيت يافتگان معنوي اين مكتب در ميان مردم، از عوامل مهم توجه به امور معنوي و باطني در جامعة اسلامي بود. مجموعة اين عوامل و عوامل ديگري همچون مساعدتي كه گرفتاري هاي عمومي مانند انحراف مسير خلافت و دنيازدگي حاكمان و بسياري از بزرگان جامعه، جرياني معنوي و باطني را در جامعه بنيان نهاد، به طوري كه، در قرن دوم هجري، عده اي از همان اكثريت و غير شيعي، به مجاهدت هاي باطني و تصفية نفس، تمايل يافتند، اين عده به سير و سلوك پرداختند و جمعي ديگر از عامة مردم، به ارادت آنها برخاستند؛ بدين ترتيب، پس از دو يا سه قرن، در همة سرزمين هاي اسلامي ريشه دوانيدند و جمعيت هاي انبوه دهشت آوري را به وجود آوردند (طباطبائي، 1382، ص237).

مرحوم علّامه به سرايت تعاليم اهل بيت عليهم السلام در عقايد و احوال صوفيه اشاره مي كند و گويد: كسي كه آشنايي كامل با كتاب هاي علمي اين طوايف دارد، يك رشته معارف خاصه تشيع را كه در غير كلام ائمه اهل بيت عليهم السلام نشاني از آنها نيست، در اين كتاب ها مشاهده خواهد كرد. همچنين، روح تشيع را در مطالب عرفاني اين كتاب ها خواهد ديد، ولي مانند روحي كه در يك پيكر آفت ديده جاي گزيده است؛ بر اين اساس، گرچه تصوف در بستر اهل تسنن كه اكثريت جامعة اسلامي را تشكيل مي دادند، شكل گرفت و در همان بستر رشد كرد (ر.ك: صدوقي سها و سميعي، 1370، ص105) و رواج آن هم با تلاش مشايخ عرفاني كه غالباً اهل تسنن بودند صورت گرفت و به گفتة سيد حيدر آملي در آغاز كتاب جامع الاسرار، تصوف تا قرن هفتم نشانة تسنن بود (آملي، 1374، ص125)، از همان آغاز شخصيت علمي و عرفاني اهل بيت عليهم السلام و سخنان و معارف بلند آنان كانون توجه مشايخ بزرگ عرفان بود و اين معارف كم كم به حوزة عرفان وارد شد. تأثير اهل بيت عليهم السلام در سير معنوي و عرفاني جامعة اسلامي بسيار مهم و تعيين كننده بود، به گونه اي كه آموزه هاي عرفاني اهل بيت عليهم السلام در تار و پود عرفان اسلامي تنيده شد و جزء اركان اساسي عرفان اسلامي گرديد.

علّامه طباطبائي در مقام استدلال بر اثرپذيري تصوف از اهل بيت و امامان شيعه معتقد است، يكي از بهترين شواهدي كه بر ظهور اين طايفه(تصوف)، از تعليم و تربيت ائمة شيعه دلالت مي كند اين است كه همة اين طوايف كه حدود 25 سلسلة كلي اند و هريك از آنها منشعب به سلسله هاي فرعي متعدد ديگري مي شود- به استثناي طايفة نقشبنديه كه خود را منتسب به خليفه اول مي دانند- سلسلة طريقت و ارشاد خود را به پيشواي نخست شيعه، منتسب مي سازند. دليلي ندارد كه ما اين نسبت را تكذيب كنيم و به واسطة مفاسد و معايبي كه در ميان اين طوايف شايع شد، اصل نسبت و استناد را انكار كنيم يا حمل بر دكّان داري آنان كنيم؛ زيرا اولاً، سرايت فساد و شيوع آن در ميان طايفه اي از طوايف مذهبي، دليل بطلان اصل انتساب آنها نيست و اگر قرار شود شيوع فساد در ميان طايفه اي، دليل بطلان اصول اوليّه آنان باشد، بايد خط بطلان بر همة مذاهب و اديان كشيد و همة طبقات گوناگون مذهبي را محكوم به بطلان كرد و حمل به دكّان داري و عوام فريبي دانست؛ ثانياً، شكل گيري اين سلسله ها در ميان اكثريت سني بود و قرن هاي متوالي در همان محيط به پيشرفت خود ادامه داد. در همة اين مدت، اعتقاد بيشتر اهل سنت، در حق سه خليفة نخست بيشتر از اعتقادي بود كه به خليفة چهارم و پيشواي نخست شيعه داشتند و از نظر اعتقاد، آنان را از خليفة چهارم افضل مي دانستند و عملاً نيز اخلاص و ارادت بيشتري به سه خليفة نخست داشتند. خلفاي اموي و عباسي اعتقاد درستي دربارة اهل بيت عليهم السلام نداشتند و هرگونه فشار و شكنجه به دوستداران و منتسبان اين خاندان روا مي داشتند و دوستي اهل بيت عليهم السلام، گناهي نابخشودني شمرده مي شد.

اگر مقصود اين طوايف از انتساب به اميرمؤمنان عليه السلام، مجرد ترويج طريقة وي و جلب قلوب اولياي امور و عامه مردم بود، هيچ دليلي نداشت كه خلفاي مورد علاقه و اخلاص دولت و ملت و به ويژه خليفة اول و دوم را رها كرده، به پيشواي اول شيعه يا ديگر ائمة معصوم عليهم السلام تمسك جويند.

مرحوم علّامه بر اساس استدلال هاي يادشده مي نويسد: پس بهتر اين است كه متعرض اصل انتساب نشده، در بررسي ديگري به كنجكاوي پردازيم و آن اين است كه جمع معدود پيشروان اين طوايف، از اكثريت تسنن بودند و در محيط تسنن زندگي مي كردند و روش و طريقه اي جز روش و طريقة عمومي جامعه كه همان راه تسنن بود، تصور نمي كردند. آنان وقتي براي نخستين بار به مكتب معنوي اهل بيت عليهم السلام اتصال پيدا كردند و از نورانيت امام اول شيعه الهام يافتند، چون هرگز باور نمي كردند و حتي به ذهنشان نيز خطور نمي كرد پيشواي معنويت كه خود يكي از خلفاي اربعه و جانشين گذشتگان خود مي باشد، در معارف اعتقادي و عملي اسلام، نظري ماوراي نظر ديگران داشته باشد، همان موجودي اعتقاد و عمل تسنن را زمينه قرار داده، با همان مواد اعتقادي و عملي كه در دست داشتند، شروع به كار نمودند و با همان زاد و راحلة عمومي، راه سير و سلوك را در پيش گرفتند.

از طرفي انتساب سلاسل صوفيه ما را به تأمل در اين مطلب فرامي خواند كه چه سنخيتي بين تصوف و تشيع وجود دارد. تأمل در اينكه چه حقيقتي در تصوف نهفته است كه آن را به شيعه نزديك مي كند و چه در تشيع مي گذرد كه صوفيه خود را به امامان شيعه منتسب مي كنند، بايد نوعي قرابت ماهوي در اين ميان باشد؛ معنويتي غالب در تشيع و نفوذ و پذيرش عقايد اماميه در تصوف.

مرحوم علّامه در پاسخ به اين اشكال كه به سخنان ايشان در كتاب شيعه در اسلام مطرح شده بود، كه چرا ايشان در اين كتاب در بحث تاريخچة شكل گيري و نشو و نماى صوفيه گويي عرفان و تصوف را تأييد كرده اند، مي گويد:

ما در اين كتاب تاريخچة حدوث و بقاى عرفان را بدون جانب دارى، اجمالًا بيان كرديم و كرامتى هم براى آنان اثبات نكرديم... كتاب هم، كتاب مُعرفى بود نه كتاب قضاوت و تشخيص حق و باطل مذاهب؛ از اين روي، به نظرهاى مخالف نپرداخته، تفكر فقها را نقل نكرديم. اما اينكه فرمودهايد كلام شما به تصحيح و تصويب عرفان و تصوف اشاره مىكند، البته اينجانب عرفان را تصحيح مىكنم، ولى نه عرفانى كه در ميان سلسلههاى دراويش بعضى از اهل سنت داير و معمول است و طريقتى در مقابل شريعت دارد كه بساز و نواز و غنا و رقص و وجد امر مىكند و نداى سقوط تكليف مىزند، چنان كه در ذيل كلام گفتيم، همين روشها به شيعه هم سرايت كرده است. عرفانى كه از كتاب و سنت استفاده مىشود، روشى است كه بر اساس اخلاص عبوديت قرار گيرد و سر مويى از مقررات شرع مقدس اسلام جدا نشود، چنان كه در تفسير الميزان نيز بيان كرديم (طباطبائى، 1430ق، ج 2، ص318).

انحطاط تصوف

البته با وجود اين اثرپذيري صوفيه از اهل بيت عليهم السلام، تصوف از جهات مختلفي در سير و سلوك معنوي دچار نواقص و انحرافاتي شدند كه منشأ عمدة اين انحرافات، عدم پذيرش مرجعيت مطلق اهل بيت در معارف اعتقادي و معنوي بود.

علّامه طباطبايى، در تفسير الميزان، پس از بيان نكاتي مهم دربارة ظهور تصوف و صوفيان در اسلام و تأثير عميق از تعاليم اهل بيت در سدههاى نخست، و تحولات اين طايفه و اظهار انتساب غالب آنها به حضرت على عليه السلام و شيوع آن تا سدة هفتم، دربارة انحطاط صوفيه به مواردي چون بروز بدعت در اين تفكر ادعاهاى نادرست، ايجاد طريقت در برابر شريعت، ترك سُنّت و اعمال بدعت، بىبندوبارىها و نارواگويىها، اعمال و آدابي مخالف شريعت براى رياضت، گرايش برخى به فساد و سرانجام ظهور فرقه هايي همچون قلندريه در ميان آنان، اشاره مي كند (ر.ك: طباطبائي، 1371، ج 5، ص304).

ايشان دلايل عمدة اين انحرافات را اين گونه برمي شمرند؛ اين روش صوفيه، از دو جهت در نتايج سير و سلوك و محصول مجاهدات معنوي آنان نواقصي به وجود آورد: اولاً، نقطه هاي تاريكي كه در متن معارف اعتقادي و عملي داشتند، حجاب و مانع گرديد از اينكه سلسلة حقايق پاك براي آنها مكشوف شود و خودنمايي كند؛ در نتيجه، محصول كارشان به صورت مجموعه اي در آمد كه خالي از تضاد و تناقض نبود. كسي كه آشنايي كامل با كتاب هاي علمي اين طوايف دارد، رشته اي از معارف خاصة تشيع را كه جز در كلام ائمة اهل بيت عليهم السلام نشاني از آنها نيست، در اين كتاب ها مشاهده خواهد كرد؛ همچنين، به مطالبي برخواهد خورد كه هرگز با معارف نام برده، التيام پذير نيست. وي روح تشيع را در مطالب عرفاني اين كتاب ها خواهد ديد، ولي مانند روحي كه در يك پيكر آفت ديده جاي گزيند و نتواند برخي كمالات دروني خود را آن طور كه شايد و بايد از آن ظهور دهد يا مانند آيينه اي كه به واسطة ناهمواري هاي سطحش، صورت مرئي را نشان مي دهد، ولي مطابقت كامل را تأمين نمي كند؛

ثانياً، نظر به اينكه روش بحث و كنجكاوي آنها در معارف اعتقادي و عملي كتاب و سنت، همان روش عمومي بود و در مكتب علمي ائمه اهل بيت عليهم السلام تربيت نيافته بودند، و مرجعيت مطلق علمي و معنوي اهل بيت را هضم نكرده بودند، نتوانستند طريقة سير و سلوك باطني را از بيانات شرع، استفاده كنند و دستور هاي كافي راه را از كتاب و سنت دريافت دارند؛ ازاين رو، به حسب اقتضاي حاجت، در مراحل مختلف سير و سلوك و منازل مختلفة سالكان، دستورهاي گوناگوني از مشايخ طريقت صادر شد و روش هايي اخذ مي شد كه سابقه اي در ميان شرع اسلام نداشت (طباطبائي، 1371، ج 5، ص 281).

البته مرحوم علّامه پديد آمدن گروهي سود جو و شيّاد در لباس اهل تصوف را ناديده نگرفته، مي گويد: هر شأنى از شئون زندگى كه عامة مردم با آن سر و كار دارند، وقتى اقبال نفوس به آن زياد شد، و مردم عاشقانه به سوى آن گرويدند، قاعدة كلى و طبيعى چنين است كه عده اى سودجو و حيله باز خود را در لباس اهل آن مكتب و آن مسلك در آورده، آن مسلك را به تباهى مي كشند و معلوم است كه در چنين وضعى همان مردمى كه با شور و عشق روى به آن مكتب آورده بودند، از آن مكتب متنفر مى شوند (همان، ص 457). با وجود اين، انحرافات علمي و عملي صوفيه از نظر تيز بين ايشان مغفول نمانده است و نشان مي دهد چگونه شكاف اين انحرافات به تدريج، به درة هولناك ضلالت و گمراهي تبديل شد.

پيروان اين مكتب(تصوف) معتقدند راه به سوى كمال انسانى و دستيابى بر حقايق معارف، منحصر به طريقت است و طريقت (در مقابل شريعت) يعني نوعى رياضت كشيدن براي تحمل شريعت، كه اگر كسى از اين راه سير كند، به حقيقت دست مي يابد؛ در نتيجه، همين عقيده و عمل، روز به روز طريقت از شريعت فاصله گرفت تا آنجا كه طريقت و شريعت، درست در دو نقطة متقابل استقرار يافتند و نغمة سقوط تكاليف از بعضي افراد بلند شد (طباطبائي، 1387، ص96).

جماعتى از مشايخ صوفيه در گفتار خود اين اشتباه را كردند و كم كم اين باور مسلم شد كه طريقة معرفت نفس، هر چند كه طريقه اى است نوظهور و شرع مقدس اسلام آن را در شريعت خود نياورده ـ مگر اينكه اين طريقه مرضى خداى سبحان است و به خودي خود، پسنديدة خدا و رسول ـ با اين حال، بيان اين راه از شرع مقدس اسلام نرسيده است. به طوركلي، اشكال اين اشتباه آن بود كه بدعت هاي خود را به خداى تعالى نسبت دادند، و دين جديد ساختن و آن را به خدا نسبت دادن را رسم كردند. همان كارى كه رهبانان مسيحيت در قرن ها پيش انجام داده بودند و روش هايى را از خود تراشيده و آن را به خدا نسبت مي دادند؛ خداى تعالى از آنان اين گونه ياد مي كند: وَ رَهْبانِيَّةً ابْتَدَعُوها ما كَتَبْناها عَلَيْهِمْ إِلاَّ ابْتِغاءَ رِضْوانِ اللَّهِ فَما رَعَوْها حَقَّ رِعايَتِها (حديد: 27).

به دنبال اين باور، هر يك از مشايخ طريقت، براي تربيت و تكميل مريدان خود، دستورهايي تهيه و اجرا كردند؛ ازاين رو، انشعاباتي در سلسله ها پيدا شد. اكثريت مشايخ عرفان كه نام هايشان در تذكره ها ضبط شده است، در ظاهر مذهب تسنن داشته اند و طريقت را به گونه اي كه امروز مشاهده مي كنيم، يعني مشتمل بر آداب و رسومى كه در تعاليم كتاب و سنت نامي از آنها نيست، به يادگار گذاشتند.

از اين روى، هر يك از مشايخ طريقت آنچه را از آداب و رسوم صلاح ديد در برنامة سير و سلوك خود گنجاند و به مريدان خود دستور داد و به تدريج برنامه اي وسيع و مستقل به وجود آورد؛ مانند مراسم سرسپردگى و تلقين ذكر و خرقه و استعمال موسيقى و غنا و وجد هنگام ذكر. گاهى نيز در برخى سلسله ها كار به جايى رسيد كه شريعت در سويى و طريقت در سوى ديگر قرار گرفت و طرف داران اين روش عملاً به باطنيه ملحق شدند؛ ولى با ملاحظه موازين نظرى شيعه، آنچه از مدارك اصلى اسلام (كتاب و سنت) مي توان استفاده كرد خلاف اين است و هرگز ممكن نيست بيانات دينى به اين حقيقت راهنمايى نكند يا در روشن ساختن برخى برنامه هاى آن اهمال ورزد يا در مورد كسى (هر كه باشد) از واجبات و محرمات خود صرف نظر كند.

بيشتر متصوفه اين بدعت را پذيرفتند و همين معنا به آنها اجازه داد براى سيروسلوك رسم ها و آدابى قرار دهند كه در شريعت نام و نشانى از آنها نيست. اين سنت تراشى ها همواره ادامه داشت؛ آداب و رسومى تعطيل مي شد و آداب و رسومى جديد باب گشت، نتيجة اين وضع آن بود كه حرمت محرمات از ميان رفت و از اهميت واجبات كاسته شد، شعائر دين تعطيل و تكاليف ملغى گرديد، هر صوفى اي جايز مي دانست هر حرامى را مرتكب مي شد و هر واجبى را ترك مي كرد، خانقاه و زاويه جاى مسجد را گرفت. كم كم طايفه اى مشهور به نام قلندريه پيدا شدند و تصوف معناي بوقى و منتشايى و يك كيسة گدايي يافت. بعدها نيز به اصطلاح خودشان براى اينكه فانى فى الله شوند، افيون و بنگ و چَرس استعمال كردند. به تدريج عبادت هاي پاك ديني به شاهدبازي و حلقه هاي ني و دف و ترانه هاي مهيج و رقص و وجد، تبديل شد. به طبع، جمعي از سلاطين و اولياي دولت و توانگران و اهل نعمت كه فطرتاً به معنويات علاقه مند بودند، اما چشم پوشي از لذايذ مادي برايشان ممكن نبود، سر سپردة اين طوايف شدند و هر گونه احترام و مساعدت ممكن را به مشايخ اين قوم، بذل مي كردند با اين كار خود يكي از بذرهاي فساد را در ميان جماعت صوفي مي كاشتند. سرانجام عرفان به معناي حقيقي خود (خداشناسي يا معاد شناسي) از ميان اين گروه رخت بر بست و گدايي و دريوزگي و افيون و چرس و بنگ و غزل خواني جايگزين آن شد (ر.ك: طباطبائي، 1371، ج 5، ص304).

از طرفي صوفيه ادعاى كرامت مي كردند، و در بارة امورى سخن مي گفتند كه ضد ظواهر دين بود و عقل نيز آن را نمى پذيرفت؛ پس، براى توجيه ادعاهاى خود فهم اهل ظاهر، يعني افراد دين دار و مقيد به احكام دين را از درك اعمال خود عاجز مي شمردند؛ ازاين رو، سبب انكار فقها و مردم عوام را در برابر گفتار خود، درك پايين و دشوار بودن مطالب مي دانستند. چه بسا در برابر صوفيه جبهه گيرى مي شد و از آنان بيزارى جسته، تكفيرشان مي كردند. گاه نيز آنان را به همين جرم گرفتار حبس، شلاق، يا قتل، چوبة دار يا طرد و تبعيد مي ساختند. همة اينها به سبب بى پروايى اهل تصوف در اظهار مطالبى بود كه آن را اسرار شريعت مي ناميدند. اگر دعوى آنان درست باشد، يعنى آنچه آنان مى گويند مغز دين و لُبّ حقيقت باشد و ظواهر دينى به منزلة پوستة رويى آن باشد و اگر اظهار و علنى كردن آن مغز و دور ريختن پوستة روى آن، كار صحيح باشد، شايسته بود آورندة شرع، خود اين كار را مي كرد و همچون صوفيان به همة مردم اعلام مي كرد تا مردمان به پوسته اكتفا نكنند و از مغز محروم نشوند، اگر اين كار صحيح نيست بايد بدانند بعد از حق چيزى جز ضلالت نيست.

اهل تصوف در آغاز شكل گيري مكتبشان در مقام استدلال و اثبات طريقة خود برنيامدند، و فقط به ادعاهاى لفظى اكتفا كردند؛ ولى، پس از قرن سوم هجرى به تدريج با تأليف كتاب ها و رساله هايى مرام خود را در دل ها جاي دادند و به اندازه اي هوادار براى خود درست كردند كه توانستند آراى خود را درباره حقيقت و طريقت به طور علني مطرح سازند. آنان انشاآتى از نظم و نثر در اقطار زمين منتشر ساختند و همواره عِدّه و عُدّه و مقبوليتشان در دل هاى عامه و اعتبارشان در نظر مردم بيشتر شد، تا آنجاكه در قرن ششم و هفتم هجرى به نهايت مقبوليت رسيدند؛ ولى ازآنجا كه در مسير خود كجروي هايى داشتند، به تدريج كارشان رو به ضعف نهاد و عامة مردم از آنان روي گردان شدند.

انحطاط در شيعه

اهل تحقيق مي توانند انحراف ها و آسيب هايي را كه دامن گير تصوف شد، به روشني از كتاب هاي تراجم و تذكره هايي همچون تذكرةالاولياء عطار و نفحات الانس جامي و نظاير آن كه متضمن جهات تاريخي طريقت و رجال طريقت است، دريابند.

اين آسيب ها كه بيشتر در ميان اكثريت اهل سنت رواج داشت، دامن گير اقليت شيعه نيز شد و اتحاد محيط، با تأثير قهري و جبري خود، اين فساد را به داخل جمعيت اهل طريقت شيعه نيز انعكاس داد؛ همان گونه كه روش عمومي اجتماعي اكثريت كه از سيرت جارية زمان رسول اكرم صلي الله عليه و آله منحرف شده بودند، شيعه را تحت الشعاع قرار داد و اجازه نداد سيرت نبي اكرم صلي الله عليه و آله را پس از استقلال، در ميان جمعيت متشكل خود، اجرا و عملي سازد، همچنين سليقه هاي علمي كه شيعه از اهل بيت عليهم السلام اخذ كرده بود، با آن همه صافي و رواني، در كمترين زمان متأثر از سليقه هاي علمي جماعت قرار داده شد و رنگ هاي نامطبوعي از آنها گرفت. همچنين طريقة عرفان نيز به رنگ طريقت جماعت درآمد و تقريباً به همان سرنوشت كه توصيف كرديم دچار شد (طباطبائي، 1382، ص 246).

برخي انحرافات و آسيب هاي تصوف را اينگونه مي توان برشمرد: مخالفت با عقل؛ عدم مطابقت با شريعت؛ ناهماهنگي با فطرت انساني؛ بي توجهي به ابعاد همه جانبة انسان (فردي، سياسي، اجتماعي)؛ ابهام گويي؛ ابداع رياضت هاي غيرشرعي؛ فرقه گرايي؛ عشق مجازي و شاهدبازي؛ قطب محوري و استادپرستي؛ سماع و رقص؛ ايجاد مكان هاي مقدس اختصاصي؛ ملامتي گري؛ مذمت علم آموزي.

نتيجه گيري

نهضت تشيع، جنبشى براى نگه دارى و حفظ اسلام بر مبادى و اصول صحيح نخستين آن بود. كسانى كه از اين عقيده پيروى مي كردند، همان مسلمانانى بودند كه فقط به مصلحت اسلام و بقاي آن بر آنچه خدا و رسولش اراده كرده بودند، نظر داشتند؛ در واقع، كسانى كه از تشيع پيروى مي كردند، به حقيقت اسلام عقيده و علاقه داشتند؛ در اسلام واقعي معنويت، حريّت و مساوات ديده بودند و سعادت و مصلحت خود را در پيروى از آن مي دانستند. اين گروه حفظ اسلام و بقاي بر اصول صحيح آن را در پيروى از اميرمؤمنان عليه السلام مي دانستند (ر.ك: شيبي، 1982م، ج2، ص 85). اين معنويت حفظ شده به دست اهل بيت عليهم السلام و اقليت شيعه، در كالبد جامعه، نفوذ و توسعه يافت و پيام معنويت اسلام را به گوش هوش همگان رساند، و مؤمنان حقيقي را به سيروسلوك معنوي رهنمون گشت. علاوه بر عارفان الهي كه تربيت يافتگان اين مكتب بودند، كساني از اكثريت كه علايق معنوي و روش زاهدانه و عارفانه داشتند از اين ذخاير موجود در ميراث اهل بيت عليهم السلام بهره برده، تأثير بسزائي در نشر معارف و معنويت اسلامي در جامعه داشتند. البته با وجود اثرپذيري صوفيه از اهل بيت عليهم السلام، بي توجهي و پذيرش مرجعيت مطلق اهل بيت عليهم السلام در معارف اعتقادي و معنوي، انحرافاتي عميق در جنبش معنويِ برخاسته از تعاليم قرآن و ثقلين پديد آمد و اين انحرافات در مقياسي كمتر به شيعه سرايت كرد.


 

منابع

آملي، سيدحيدر، جامع الاسرار، انستيتو ايران و فرانسه پژوهش هاي علمي.

بدوي، عبدالرحمن،1917، شخصيات قلقة في الاسلام، قاهره.

جوادي آملي، عبدالله، 1386، شمس الوحي تبريزي، سيره علمي علّامه طباطبائي، قم، اسراء.

خضري، سيداحمدرضا، 1384، تاريخ تشيع، تهران، سمت.

زرين كوب، عبدالحسين، 1384، جستجو در تصوف ايران، تهران، امير كبير.

شيبي، كامل مصطفي1982م، الصلة بين التصوف والتشيع، بيروت، دار الاندلس.

صدوقي سها، منوچهر و كيوان سميعي،1370، دو رساله در تاريخ جديد تصوف ايران، تهران، پاژنگ.

طباطبايى، سيدمحمد حسين، 1371، الميزان فى تفسير القرآن، چ دوم، قم، اسماعيليان.

ـــــ ، 1382، شيعه؛ مذاكرات و مكاتبات، پرفسور هانري كربن و علامه طباطبائي، تهران، بوستان كتاب.

ـــــ ، 1387، رسالت تشيع در دنياى امروز، چ دوم ، قم بوستان كتاب.

ـــــ ، 1388، شيعه در اسلام، قم: موسسه بوستان كتاب (مركز چاپ و نشر دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم)، چاپ پنجم.

ـــــ ، 1423ق، طريق عرفان، ترجمه و متن رساله الولايه، ترجمه صادق حسن زاده، قم، بخشايش.

ـــــ ، 1430ق، بررسى هاى اسلامى، قم، بوستان كتاب.

ـــــ ، 1431ق، على و فلسفه الهى، قم، جامعه مدرسين.

مجلسي، محمدباقر، بي تا، بحارالانوار، بيروت، دارصادر.

مطهري، مرتضي، 1382، مجموعه آثار ج نهم، تهران، صدرا.

ولهاوزن، يوليوس، 1375، تاريخ سياسي صدر اسلام، تشيع و خوارج، ترجمه محمود افتخارزاده، قم، دفتر نشر معارف اسلامي.